jump to navigation

تقسيم رانت؛ مسأله اين است آگوست 27, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

عباس عبدی:

اگر از مردم بپرسيد، نرخ بهره بانكي چقدر باشد، اكثريت قابل توجهي شايد بيش از ۹۰ درصد مردم از نرخ پايين و حتي صفر استقبال و حمايت مي‌كنند، زيرا مي‌دانند كه قرار نيست آنان وامي پرداخت كنند كه با نرخ بهره بالا موافقت كنند، پس حتماً وام‌گيرنده هستند و چه بهتر كه نرخ بهره پايين باشد. حالا اگر بلافاصله از همين مردم بپرسيد كه: آيا حاضريد با نرخ مثلاً چند درصد يا صفر وام بدهيد؟ چه پاسخي خواهند داد؟ طبعاً پس از اندكي مكث خواهند گفت كه من كه پولي براي وام دادن ندارم، اگر داشتم، بله پرداخت مي‌كردم. و طبيعي است كه چنين كساني معمولاً هيچگاه هم پولي براي وام دادن ندارند. چون اولين بار كه در فضاي تورمي ۳۰-۲۰ درصد وام بدون بهره دهند، به سرعت پولشان از ارزش مي‌افتد و بي‌پول مي‌شوند، مگر آنكه به منبع عظيمي از سرمايه و رانت وصل باشند كه تمام نشدني تلقي شود.
حالا فرض كنيد كه فردي يا سازماني پيدا شود كه وام كم بهره دهد (مثلاً ۱۰ درصد) به نظر شما چند نفر جلوي محل پرداخت وام براي اخذ آن صف خواهند كشيد؟ ترديد نكنيد كه اگر قضيه جدي باشد، صفي خواهد بود كه در عمرتان نديده باشيد. اگر اين محل در مركز تهران باشد، انتهاي صف از كرج هم عبور خواهد كرد.(مثل ثبت نام بيش از دو ميليون نفر براي اخذ وام خريد مسكن كه بيش از ۹۸ درصدشان چيزي جز اميد بيهوده و هزينه ارسال مدارك نصيب آنان نشد) البته بسياري از مردم داخل اين صف نخواهند شد، نه به دليل آنكه خواهان اين وام نيستند، بلكه به اين دليل روشن كه مي‌دانند از يك سو وام‌هاي پرداختي محدود است و از سوي ديگر هم پرداخت‌كننده براي خاطر خدا موش نمي‌گيرد. لذا حتماً بايد با وي آشنا و به وي تعهد داشته باشيد يا حق و حساب را قبلاً تقديم كنيد تا وامي نصيب شما شود. و از اين روست كه ميليون‌ها نفر وارد صف نمي‌شوند، اما آن تعدادي هم كه با اين شرائط وارد صف مي‌شوند، بسيار زياد هستند.مقاله و مقالات

حالا فرض كنيد كه پرداخت وام مذكور نيازمند ارايه معرفي‌نامه از مقام يا موسسه خاصي باشد، يا مثلاً افراد خاصي در دولت يا بيرون دولت با معرفي بتوانند سهمي از اين وام را به افراد مورد نظر خود اختصاص دهند. طبيعي است كه در اينجا وام مذكور به نوعي در مالكيت افراد معرفي‌كننده درمي‌آيد و اين يعني اختصاصي كردن قدرت اقتصادي بادآورده و دولتي كه مجدداً به قدرت سياسي و… تبديل مي‌شود.
در اينجا اولين سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه چرا تقاضا براي وام ارزان‌قيمت زياد است. پاسخ اين است كه در واقع بيش از اين كه وام باشد، كمك بلاعوض است. اگر كسي بتواند صد ميليون تومان وام ده درصد را با زمان بازپرداخت بيست سال بگيرد، كافي است كه ماهانه كمتر از يك ميليون تومان قسط آن را بدهد. اگر اين صد ميليون را نزد يك كاسب معتمد بگذارد ماهانه ۵/۲ ميليون تومان سود مي‌گيرد كه مي‌تواند، كمتر از يك ميليون آن را به بانك وام‌دهنده مسترد كند و با بقيه زندگي كند، و پس از ۲۰ سال هم مبلغ صد ميليون تومان مذكور برايش باقي مي‌ماند!!حالا اگر به كسي چنين وامي را بدهند از صد تا كمك بلاعوض كه تا حدي موجب تحقير گيرنده است،بهتر است و گيرنده تا ابد رهين منت وام دهنده خواهد بود.
سوال دوم اين است كه اين تفاوت درآمد مفت و مجاني از كجا مي‌آيد؟ از آسمان؟ اگر وام‌دهنده، از جيب خودش وام دهد، اين تفاوت درآمد نيز از جيب وي رفته و البته به سرعت هم فقير مي‌شود و اگر از مال ملت داده شود، طبعاً اين تفاوت درآمد از جيب همه ملت پرداخت مي‌شود. اما چون به همه مردم وام نمي‌دهند، پس اين پول از جيب همه مردم برداشته و به جيب تعداد اندكي مي‌رود. رانت كلمه محترمانه اين اتفاق است، كلمه درست‌تر خيانت در امانت و شايد هم اختلاس است. خيانت در امانت است؛ زيرا منابع بانكي عمدتاً از پس‌انداز مردم تشكيل شده كه بانك‌ها موظف هستند اين امانت را با بيشترين بهره استفاده كنند. و اختلاس است؛ زيرا اعطاي قدرت معرفي افراد براي دريافت وام، نوعي استفاده شخصي از اين قدرت عمومي جهت انتقال رانت از منابع عمومي به افراد خاص است.
درآمدهاي نفتي و تزريق آن به بودجه عمومي و دولت و وابسته كردن تمام فعاليت‌ها به اين درآمدها، سهم اصلي را در تشكيل رانت مذكور ايفا مي‌كند، و هرچه اين درآمدها به بودجه بيشتر تزريق شود، رانت حاصل بيشتر است و رقابت براي در اختيار گرفتن اين رانت و توزيع ميان افراد مورد نظرِ خود، بيشتر مي‌شود. اين مصوبه كه استقلال كارشناسي بانك‌ها در اعطاي وام ارزان‌قيمت از ميان برود و نهادها و افراد ديگري كه طبعاً با معيارهاي متفاوتي تصميم مي‌گيرند، وام‌گيرنده‌ها را معرفي كنند، مصداق روشني از تلاش براي تسلط گروهي محدودبر توزيع رانت است. البته انصاف بايد داشت كه در گذشته هم به دليل تفاوت نرخ رسمي و بازاري بهره بانكي يا ارزش پول، توزيع و پرداخت وام نيز نوعي رانت بود كه توزيع آن در اختيار مديران بانك‌ها و نيز افراد ديگر دولتي و غير دولتي بود و اقدامات اخير دولت از يك جهت براي خارج كردن اين اختيار از دست مديران بانك‌ها و متمركز كردن آن در اجزاي وابسته به خود است. و از سوي ديگر با كاهش بهره بانكي، ميزان رانت را اضافه مي‌كند و از اين دو حيث با گذشته تفاوت دارد. بنابراين بايد گفت كه همه مسأله بر سر توزيع رانت است و بس.

سایر مقالات عباس عبدی >>

تنها چیزی که باید از آن ترسید … آگوست 27, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

فرید زکریا :

ما در دوررانی ترسناک به سر می بریم؛ گروه های تروریستی در تمام نقاط جهان در حال گسترش هستند؛ القاعده بار دیگر پایگاه های خود را در پاکستان و افغانستان مستقر کرده است؛ این ها جملاتی هستند که همیشه می شنوید.

در میان این هیاهو درک حقایق به سختی امکان پذیر است. اما جای خوشحالی است که در نهایت، هفته گذشته، یک پژوهش کامل و مستقل در رابطه با تروریسم، توسط « دانشگاه سیمون فریزر » کانادا منتشر شد. یافته های این پژوهش بی شک شما را متعجب خواهد ساخت.

شاید این اشارات دلایل ترس شما را مشخص کند؛ « مرکز ملی مبارزه با تروریسم » ( NCTC )، نهادی وابسته به دولت ایالات متحده، که مسئولیت بررسی و مطالعه حملات تروریستی را برعهده دارد طی گزارشی اعلام کرده است از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۶ شاهد افزایش ۴۱ درصدی حملات تروریستی بوده ایم، همچنین این روند صعودی در سال ۲۰۰۷ نیز ادامه داشته است.

یک سازمان دولتی دیگر با نام « موسسه پیشگیری از تروریسم » ( MIPT ) گزارش داده است که شمار کشته شدگان ناشی از حملات تروریستی، بین سال های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۶، هر ساله ۴۵۰ درصد! افزایش داشته است.

گزارش سومی نیز که با عنوان « مطالعه تروریسم و عکس العمل در برابر آن »(START  ) توسط دولت ایالات متحده منتشر شده است، آماری معادل ۷۵ درصد افزایش در سال ۲۰۰۴ – آخرین آمار این گزارش مربوط به این سال است – را نشان می دهد.

گزارش دانشگاه سیمون فریزر عنوان می دارد که هر سه این گزارش ها یک نقص مشترک دارند: آن ها تلفات غیرنظامیان در جنگ عراق را نیز جزء آمار تلفات ناشی از تروریسم آورده اند. این در حالی است که این اقدام اصلا عاقلانه نیست.

عراق یک منطقه جنگی تلقی می شود و درست همانند مناطق جنگی در دیگر نقاط جهان بسیاری از کشته شدگان غیرنظامی هستند. سرپرست این پژوهش، پروفسور « اندرو مک »، می گوید:« طی ۳۰ سال گذشته، در جنگ های داخلی در کشورهای کنگو، آنگولا، لیبریا، سیرالئون، اوگاندا، بوسنی، گواتمالا و دیگر کشورها، همانند عراق، تعداد زیادی از افراد غیر نظامی کشته شده اند، اما با وجود اینکه کشتار مردم در این کشورها عمدی و سیاسی بوده و توسط گروه های غیر دولتی انجام شده، این نهادهای دولتی آن ها را هیچ گاه به عنوان تلفات ناشی از تروریسم در نظر نگرفته اند.»

مک برای ادعای خود دو مثال عینی می آورد، یکی در سال ۲۰۰۴ که شبه نظامیان جانجاوید حداقل ۷۲۳ غیرنظامی را در سودان به قتل رساندند. این در حالی است که در همین سال، موسسه پیشگیری از تروریسم هیچگونه تلفات ناشی از تروریسم در سودان به ثبت نرسانده است و مطالعه تروریسم ( START ) این رقم را تنها ۱۷ نفر اعلام کرده است.

در مورد دیگری در کنگو در سال ۱۹۹۹، مطالعات مستقل آمار کشته شدگان به دست شبه نظامیان را صدها نفر اعلام کرده اند. در این مورد نیز موسسه پیشگیری از تروریسم آمار کشته شدگان ناشی از تروریسم را صفر و مطالعه تروریسم آمار آنرا ۷ اعلام می کند.مقاله و مقالات

در صورتی که آمار عراق را وارد کنیم نتایج تحلیل ها منحرف می شود. در آمارهای مرکز ملی مبارزه با تروریسم و موسسه پیشگیری از تروریسم، ۸۰ درصد تلفات مربوط به عراق است.

اما در صورتی که عراق را به حساب نیاوریم، به این نتیجه می رسیم که تروریسم طی ۵ سال گذشته سیر نزولی داشته است.

در هر دو پژوهش ارائه شده توسط مطالعه تروریسم و موسسه پیشگیری از تروریسم، آمار تلفات بدون عراق، از سال۲۰۰۱ تاکنون، بیش از ۴۰ درصد کاهش داشته است.

در تنها پژوهش مستقل دیگری که توسط موسسه « اینتل سنتر » انجام گرفت و نتایج آن در اواسط سال ۲۰۰۷ منشر شد، حملات مهم القاعده طی ۱۰ سال گذشته مورد بررسی قرار گرفته است.

این پژوهش اشاره می کند که تعداد حملات نیروهای القاعده نسبت به سال ۲۰۰۴، که بیشترین میزان آن را شاهد بودیم، ۶۵ درصد و تلفات ناشی از این حملات نیز حدود۹۰ درصد کاهش یافته است.

پژوهش سیمون فریزر عنوان می کند که کاهش میزان فعالیت های تروریستی بنا به دلایل متعددی می تواند باشد که از این میان می توان به عملیات های موفقیت آمیز ضد تروریستی در بسیاری از کشورها و اختلافات درونی در گروه های تروریستی اشاره کرد.

اما مهمترین دلیل ارائه شده در این پژوهش، « کاهش حمایت ها از سازمان های تروریستی در کشورهای مسلمان طی ۵ سال گذشته » است.

طبق نظرسنجی انجام شده توسط شبکه های ABC و BBC در سال ۲۰۰۷ در افغانستان، حمایت ها از مبارزین جهادی در این کشور به ۱ درصد رسیده است. در ایالت های شمالی پاکستان نیز، جایی که پایگاه های القاعده قرار دارد، حمایت ها از بن لادن از ۷۰ درصد در ماه آگوست ۲۰۰۷ به ۴ درصد در ژانویه ۲۰۰۸ رسیده است.

به نظر می رسد این کاهش چشم گیر به دلیل قتل بوتو اتفاق افتاده باشد اما نشاندهنده یک گرایش در میان مردم است؛ با هر حمله تروریستی، حمایت مردم از این گروه ها کمتر می شود. پروفسور مک در پژوهش سیمون فریزر می نویسد:« این روند در میان کشورهای مسلمان، یکی پس از دیگری، ادامه می یابد. معانی استراتژیک این مسئله قابل تامل است، چرا که تاریخ نشان داده گروه های تروریستی که بدین نحو حمایت های مردمی خود را از دست می دهند، دیر یا زود متلاشی خواهند شد.»

« مرکز مدیریت بحران ها و توسعه بین المللی » دانشگاه مریلند نیز در پژوهشی اشاره می کند که تعداد سازمان هایی که در خاورمیانه و شمال افریقا دست به فعالیت های خشونت آمیز می زنند از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۰۴، ۵۴ درصد کاهش داشته است.

در عوض، این سازمان ها به روش های مسالمت آمیزی برای آشکار کردن اعتراضات خود روی آورده اند و این میزان در همین دوره سه برابر شده است.

حال این سؤال مطرح می شود که چرا مردم امریکا نسبت به مطالعاتی از این دست و مطالعاتی مانند آنچه توسط دانشگاه سیمون فریزر و افراد شاخص و متخصص دانشگاهی انجام شده و به آگاهی سازمان ملل نیز رسیده و در بسیاری از کشورهای دنیا، از کانادا گرفته تا استرالیا، در مورد آن ها بارها بحث شده است، مطلع نمی شوند؟

دلیل آن واضح است: زیرا این گزارش ها با فضای ترس و وحشتی که ما مردم امریکا مدت ها است به راحتی پذیرفته ایم، سنخیتی ندارند.

سایر مقالات فرید زکریا >>

عراق را اشتباه نگيريد آگوست 27, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

 

رسول جعفریان :

سال‌هاست مردم آمريكا از داشتن يك رئيس‌جمهور خردمند بي‌بهره‌اند و در دامي كه صهيونيست‌ها از يك سو و شماري از گروه‌هاي افراطي از سوي ديگر براي آنان گسترده‌اند، افتاده‌اند؛ اين دام به مانند دو بال، يكي در افغانستان و ديگري در عراق است. مگر روسيه از اشغال افغانستان چه طرفي بست كه آمريكا و ناتو ببندند؟ كيست كه نداند با اين همه نيروي خارجي تنها چند شهر با چند كيلومتر در حومه آن در افغانستان در اختيار آمريكايي‌هاست؟ طالبان تا نزديك شهرها مي‌آيند؛ در نماز جمعه حاضر مي‌شوند؛ سخنراني مي‌كنند و به راحتي به پايگاه‌هاي خود بر مي‌گردند.

اما در عراق مسئله متفاوت است. امنيت آمريكايي‌ها در اين كشور نيز همانند افغانستان در چهارچوب خواست مردم است. مردم عراق از صدام متنفر بودند و تا اينجا به رغم همه تجاوزات و نابخردي آمريكايي‌ها تحمل كرده‌اند. اما بدون ترديد تصميمات غيرمعقول آمريكايي‌ها مي‌تواند اين كشور را براي آنان به يك جهنم واقعي تبديل كند.

اكنون آمريكايي‌ها كه از چند ماه ديگر نمي‌توانند اشغالگري خود را با مصوبات سازمان ملل توجيه نمايند، با گروكشي سران عراق درخصوص بند هفتم منشور سازمان ملل، قصد دارند آنان را مجبور به امضاي پيمان امنيتي با خود كنند و جالب اينجاست، همان بندي كه براي هجمه به صدام و حمله به عراق به آن استناد مي‌شد، اكنون پس از گذشت پنج سال و همه‌گونه همكاري رهبران عراقي با كاخ سفيد، مبناي گروكشي آمريكاييان براي ادامه حضورشان مي‌شود!

تصميم به پيمان امنيتي براي سال‌هاي طولاني به معناي نگه داشتن عراق زير سلطه يك دولت كفر است كه از نظر مسلمانان اين كشور و ديگر كشورها به هيچ روي هضم‌شدني نيست. اين مسئله مشكلي را پديد خواهد آورد كه جز با خونريزي‌هاي وسيع آن هم براي سال‌هاي طولاني بهبود نخواهد يافت.

آمريكايي‌ها عادت دارند عراق را با آلمان يا ژاپن مقايسه كنند، در حالي كه چنين مقايسه اي به هيچ روي سنجيده نيست. اين نسنجيدگي دست كم دو علت دارد:

نخست؛ شرايط تاريخي عراق است كه سلطه‌پذير نيست. اين سلطه‌ناپذيري بخشي به خاطر سنت‌هاي ديني و بخشي به دليل زمينه‌هاي تاريخي موجود در اين سرزمين ناآرام است. با توجه به اين سابقه؛ هر نوع تصميم‌گيري به نگاه داشتن عراق زير سلطه آمريكا يك منازعه دايمي و ابدي را به همراه خواهد داشت. منازعه‌اي كه بدون ترديد به ديگر كشورهاي همسايه نيز سرايت خواهد كرد.مقاله و مقالات

دوم اين كه تا اين زمان رهبران اصلي شيعيان عراق به مقاومت مسلحانه برابر آمريكايي‌ها فتوا نداده‌اند. در ماه‌هاي اخير شاهد بوديم كه يك گروه محدود كه تابعيت يك مرجع مهم را ندارند، تا چه اندازه توانستند براي آمريكايي‌ها در عراق مشكل درست كنند. طبيعي است كه اگر اين اقدام منسجم و با فتاواي همزمان صورت گيرد مشكل چنان اوج خواهد گرفت كه آمريكايي‌ها قادر به تحمل آن نخواهند بود.

اكنون آنچه انتظار مي‌رود ايجاد نوعي هماهنگي ميان تمامي استعدادها و امكانات موجود براي مبارزه با تحقق چنين پيمان امنيتي است. اين امر نه براي عراق سودمند است، نه براي همسايگان آن. نه براي سني و نه شيعه. بنابرين همه دولت‌هاي همجوار؛ همه مؤسسات پرنفوذ شيعي و سني در عالم؛ همه علماي دين مي‌بايست به صورت هماهنگ وارد ميدان شده و مانع از تحقق چنين قرارداد ننگين و شومي شوند كه جز تاريكي و حقارت براي عالم اسلامي نتيجه‌اي ندارد.

البته دولت عراق نيز بايد بداند اگر توانسته در دو، سه سال اخير از يك‌سو اعتماد مردم را جلب كند و از سوي ديگر، با اندك آرامشي به فعاليت در عراق و حكمراني در اين ديار بپردازد، آن را مرهون عنايت مرجعيت است و در صورتي كه اين عنايت برگردد، اين دولت هيچ نخواهد داشت. بنابراين اكنون كه مرجعيت شيعه موضع خود را در قبال اين پيمان نامأنوس با جامعه عراق آشكار كرده، ديگر زمان قصوري براي رهبران عراقي نمانده، بلكه تكليف آنان در رد اين پيمان و دفاع از عزت مردم عراق تا رسيدن به جامعه‌اي امن و آزاد و آباد، معلوم است.

سایر مقالات رسول جعفریان >>

جنبش دانشجويي نماد توسعه سياسي نيست، نماد توسعه‌نيافتگي است آگوست 27, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

محمد قوچانی:

از اين دو نفر كدام نام را مي‌شناسيد: مارشال دوگل يا كوهن بنديت؟

بدون شك نام دوگل نام آشنايي است؛ اما كوهن بنديت كيست؟

كوهن بنديت، رهبر جوان انقلاب ۱۹۶۸ دانشجويان فرانسه عليه ژنرال دوگل بود. «كوهن بنديت فرزند يك وكيل يهودي آلماني بود كه در زمان رايش سوم (عصر هيتلر) به سال ۱۹۳۳ به فرانسه گريخت و در فرانسه به دانشگاه رفت و رهبر گروه دانشجويان آنارشيست شد و در مه ۱۹۶۸ هنگامي كه در برابر دوربين تلويزيون فرانسه پليس اين كشور را تقبيح كرد، به يك اسطوره‌ تبديل شد. رهبر كمونيست‌هاي فرانسه يعني ژرژ مارشه كه از دانشجويان دل خوشي نداشت، كوهن بنديت را با عنوان يهودي آلماني سرزنش كرد. روز بعد دانشجويان به خيابان‌ها ريختند و فرياد برآوردند ما همه يهودي آلماني هستيم.» (چنگيز پهلوان: مجله انديشه جامعه، ش۱۴، دي۷۹)

كوهن بنديت گرچه نام آشنايي نيست؛ اما تيپ آشنايي است. چه بسيار دانشجوياني كه نام او را نشنيده‌اند يا نشان او را نديده‌اند اما بنديت را مي‌شناسند و به او تشبه مي‌جويند و او را الگوي خود مي‌دانند و خويش را شبيه او مي‌سازند: شورشگر و پرسشگر. پسري كه عليه پدران خويش مي‌شورد. دانشجويي كه ژنرال‌ها را به نبرد مي‌خواند. جواني كه پيران را به تاريخ مي‌سپارد. منتقدي ابدي كه حاكمان را نقد بلكه نفي مي‌كند و اينها همان تعريف جنبش دانشجويي است. اگر فرض كنيم كه دانشگاه زادگاه مدرنيته است و اگر گمان كنيم نسل اول ايدئولوژي‌هاي مدرن (ليبراليسم و سكولاريسم و اومانيسم) در دانشگاه زاده شده‌اند، جنبش دانشجويي هم فرزند اين خانه است و زاييده نسل دوم ايدئولوژي‌هاي مدرن (سوسياليسم و ماركسيسم و آنارشيسم). جنبش دانشجويي در ذات خود جنبشي چپ است. چپ عليه وضع موجود كه نه فقط سنت كه مدرنيته ليبرال است. اگر «دانشگاه مدرن» سنت‌هايي چون اشرافيت و مذهب را نقد مي‌كرد «جنبش دانشجويي» سرمايه‌‌داري و حكومت نمايندگي را نقد مي‌كند و اين نقد به ويژه در عصر جنگ سرد مهم‌ترين هويت جنبش دانشجويي بود. آن زمان كه سرمايه‌داري غرب به هوش آمده بود و با تاسيس جمهوري‌هاي شورايي در شرق جهان متوجه بحران جنبش‌هاي كارگري شده بود و با طراحي نظام تامين اجتماعي سعي مي‌كرد كارگران اروپاي غربي و آمريكاي شمالي را بخرد و جنبش‌هاي كارگري را اخته كند و متفكران ماركسيست را به تجديدنظر در مباني كارگري ماركسيسم وادار كند، فيلسوفان و نظريه‌پردازاني چون هربرت ماركوزه به هوش آمدند و در گوش دانشجويان خواندند كه «امروز جنبش دانشجويي نقش محلل و هموار‌كننده راه جنبش انقلابي را دارد.» (انقلاب يا اصلاح، ص۳۰) همين تاويل‌هاي ماركسيستي بود كه در سال ۱۹۶۸ دانشجويان اروپا را برانگيخت كه وظيفه فروگذار شده توسط كارگران را كه به جزئي از بورژوازي تبديل شده بودند برعهده گيرند و نسل تازه‌اي از كمونيست‌ها را ايجاد كنند. آنان هدف خود را به درستي انتخاب كرده بودند: محافظه‌كار پيري كه ژنرال هم بود و جمهوري فرانسه را پادشاهي انتخابي مي‌ناميد. نمادها همه درست بودند: پيري، محافظه‌كاري، نظامي‌گري، سلطنت‌طلبي و از همه مهم‌تر؛ پدرسالاري. مطالبات هم روشن بود: جواني، انقلابيگري، صلح‌خواهي، جمهوريخواهي و سرانجام: جوان‌سالاري. تصويري تراژيك از اين مطالبات را برناردو برتولوچي در فيلم «رويايي‌ها» نشان داده است: اوج عصيان‌گري حتي عليه مناسبات اخلاقي و روابط خانوادگي. نبرد با سنت تا درون خانواده و روابط جنسي و خلق انسان‌نو كه هم با سنت مي‌جنگد و هم با سنت جديد (مدرنيته).

جنبش دانشجويي در چنين فضايي به ايران هم رسيد. همان‌گونه كه دانشگاه مدرن محصولي وارداتي به حساب مي‌آمد، جنبش دانشجويي نيز براي ايرانيان يك كالاي جذاب خارجي بود. به دشواري مي‌توان گفت پيدايش جنبش دانشجويي ايران نتيجه منطقي دانشگاه مدرن در ايران بود چرا كه انقلابي‌ترين دانشجويان ايران كساني بودند كه دانشگاه‌هاي غرب را ديده بودند و از اين جهت بيش از آنكه از درون مناسبات دانشگاهي ايران برخيزند ترجمه مناسبات خارجي و همتايان جهاني خويش بودند. تقليد اين مناسبات تا جايي پيش رفته بود كه مطالبات جنبش دانشجويي ايران- كه كشوري ماقبل سرمايه‌داري و بورژوازي بود- با مطالبات جنبش دانشجويي فرانسه- كه در گذار از سرمايه‌داري و بورژوازي به نقد و نفي آن رسيده بود- تفاوتي نداشت. اولين جرقه در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ زده شد. هر سه شهيد ۱۶ آذر گرايش‌هايي چپ و چپ- ملي داشتند و به پاي آمريكايي قرباني شدند كه مظهر راست و راست جهاني محسوب مي‌شد.

در سال‌هاي بعد گردش به چپ دانشجويان و صورت‌بندي جنبش دانشجويي كامل شد. حادثه اول بهمن ۱۳۴۰ و ورود نظاميان به دانشگاه جنبش را در وضعيت انقلابي/چريكي قرار داد. در عين حال به دليل شرايط خاص ايران همزمان دو شاخه چپ‌گرا و اسلام‌گرا در جنبش دانشجويي ايران شكل گرفت و از دل همين دو گرايش يا از ادغام آنها سازمان‌هاي سياسي و شبه‌نظامي مانند فداييان و مجاهدين شكل گرفتند كه مصداق شورش پسران در برابر پدران بودند. جوانان چپ‌گرا، حزب توده و جبهه ملي را به سبب اهمال، ضعف، سستي و مماشات در برابر حكومت تحقير مي‌كردند. شايد اگر مصدق در قدرت مانده بود واقعا به دوگل ايران تبديل مي‌شد كه پيري بود محافظه‌كار و مخالف تغييرات سريع، همچنانكه جوانان مجاهدين خلق (اوليه) از بازرگان به همين سبب عبور كردند و او را كه پدر انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان بود واگذاشتند و مبارزه مسلحانه را جانشين مبارزه قانوني كردند. نبرد پدران و پسران با پيروزي انقلاب اسلامي ايران هم پايان نيافت. دمي اين پدر پير (بازرگان) را چريك پير خواندند كه هم ستايش بود و هم نكوهش. ستايش بود كه بازرگان هم «چريك» خوانده مي‌شد و به اين افتخار (!؟) نائل مي‌آمد و نكوهش بود كه بازرگان «پير» بود و به كار چريكان جوان نمي‌آمد. سرانجام فرزندان همان پدر، افرادي كه از درون انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان روئيده بودند و با آموزه‌هاي بازرگان و البته شريعتي «اسلام‌گرا» شده بودند بر او شوريدند و چنان كردند كه در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ با هجوم به سفارت ايالات متحده آمريكا ناقوس مرگ پدران و سقوط دولت موقت را به صدا درآوردند. چندي پدران و پسران به طعنه و كنايه روزگار گذراندند و يكديگر را با لقب‌هاي ناروا خواندند. در جنبش دانشجويي ۱۹۶۸ فرانسه دانشجويان اروپايي به جاي آنكه چهره‌هاي ملي خويش را پاس دارند و از شارلماني و ناپلئون و دوگل ياد كنند، ياد و نام و عكس‌ مائو و چه‌گوارا و لنين را گرامي مي‌داشتند. در ايران نيز به يكباره نمادهاي دانشجويان دگرگون شد و آنان نه فقط از مصدق و بازرگان كه از فاطمي و شريعتي هم عبور كردند و دل به بزرگاني مانند امام خميني و آيت‌الله مطهري دادند كه در نقد وضع موجود راسخ‌تر و اصولي‌تر از روشنفكران ديني و ملي بودند.

انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان به عنوان جناح اكثريت جنبش دانشجويي ايران در دهه ۶۰ برخلاف ديگر همتايان خود در جهان به قدرت رسيدند و از مقام منتقدان ابدي حكومت به جزئي از حاكميت تبديل شدند و اين اتفاق در واقع مشابه اقدامي بود كه در جريان انقلاب فرهنگي چين رخ داد و در آن مائو از نسل جوان عليه بوركراسي وقت حزب كمونيست چين استفاده كرد و از بالاي سر نسل خود با نسل جديد رابطه برقرار كرد و انقلابي در انقلاب انجام داد همچنان كه انقلاب دوم را در ايران نامي برازنده تسخير سفارت آمريكا در تهران دانسته‌اند. بدين‌ترتيب جنبش دانشجويي ايران از سال ۱۳۵۸ تا يك دهه بعد از مقام نهضت به موقعيت نظام تغيير كرد و به جزئي مهم از نظم و نظام موجود تبديل شد كه خاصيت ضدنظم بودن را از آن مي‌زدود. مهم‌ترين فرآيند اين تحول پس از واقعه ۱۳ آبان انقلاب فرهنگي بود كه در اتفاقي شگرف يك جناح از جنبش دانشجويي جناح‌هاي ديگر را حذف كرد و خود به جناح حاكم دانشگاه عليه دانشجويان و استادان تبديل شد. با وجود اين جناح دانشجويي در درون جمهوري اسلامي همچنان جناحي شورشي و انقلابي باقي ماند. رقيب تازه آن محافظه‌كاران درون حكومت بود كه در مقابل جوان‌گرايي دانشجويان مي‌ايستادند و مدافع روحاني‌سالاري، پيرسالاري و پدرسالاري بودند. اوج اين تقابل در جريان انتخابات دومين دوره مجلس شوراي اسلامي رخ داد كه در آغاز آن پيران محافظه‌كار قصد داشتند جوانان انقلابي را به تقليد سياسي از خويش بخوانند و دانشجويان توانستند با جلب نظر امام خميني در نفي تقليد سياسي و بيان اين جمله متهورانه كه انحصار سياست‌ورزي به روحانيت توطئه‌اي بدتر از توطئه جدايي دين از سياست است براي خويش مشروعيت ديني ايجاد كنند و در پايان كار دفتر تحكيم وحدت به عنوان ارگان سياسي دانشجويان جوان از ائتلاف حاكم منشعب شد و زمينه انشعابات سياسي بعدي در حاكميت را فراهم آورد.مقاله و مقالات

جنبش دانشجويي ايران در دهه ۶۰ به عنوان تنها جنبشي كه به قدرت رسيده بود به سرعت رفتارهايي فراتر از يك حزب سياسي از خود نشان داد. عناصر كليدي اين جنبش وارد نهادهاي امنيتي و قضايي شدند و از موضع راديكاليسم چپ در برابر نهادهاي اقتصادي و اجتماعي قرار گرفتند. جنبشي كه پرچمدار آزادي بود امنيت را بر آن ترجيح داد. در درون دانشگاه‌ها نيز انجمن‌هاي اسلامي به عنوان تنها نهادهاي دانشجويي تعريف شدند و حتي در برابر شكل‌گيري انجمن‌هاي دانشجويي اسلامي ديگر به‌خصوص انجمن‌هاي محافظه‌كار مقاومت مي‌كردند و خود را نوعي پارلمان دانشجويي با اكثريت تثبيت شده چپ و راديكال مي‌دانستند كه حاضر به انشعاب اقليت نبودند؛ كاري كه خود در گذشته انجام داده بودند و از تكرار آن نگران بودند. اين دوره اما در سال ۱۳۶۸ پايان يافت. با تغيير جهان، فروپاشي اتحاد شوروي و گردش به راست در ايران دولتي به قدرت رسيد كه خود را محتاج دانشجويان نمي‌دانست. رهبران اين دولت تكنوكرات‌هايي بودند كه با دانشجويان مرزبندي داشتند. جناح دانشجويي حاكميت وقت با هرگونه آزادسازي اقتصادي (سرمايه‌داري) مخالف بود و دولت جديد قصد آزادسازي اقتصادي داشت. دانشجويان با همين منطق سال‌ها قبل با بسط و توسعه دانشگاه آزاد اسلامي مخالف بودند و هرگونه خصوصي‌سازي آموزش عالي را رد مي‌كردند و در مقابل آن تجمع و تحصن مي‌كردند، اما دولت جديد مدافع دانشگاه آزاد اسلامي و خصوصي‌سازي آموزش عالي بود. دولت جديد در آغاز وزيري را براي آموزش عالي برگزيد كه دور از راي و نظر دفتر تحكيم وحدت نباشد اما با كاهش نفوذ اين دفتر در حكومت به‌خصوص قوه مقننه و قوه قضائيه و وزارت اطلاعات، وزير بعدي كاملا در جهت عكس نظر دفتر تحكيم وحدت انتخاب شد تا پيش از اين هر وزيري كه براي آموزش عالي ايران از سال ۱۳۶۰ بدين‌سو انتخاب شده بود يا مطابق ميل دفتر تحكيم وحدت بود يا در اثر مخالفت اين دفتر از قدرت خارج شده بود. از سوي‌ديگر با جلوگيري يا محدود ساختن ميتينگ سالانه دفتر تحكيم وحدت در۱۳ آبان و تبديل آن به مراسمي دولتي، جناح دانشجويي حاكميت به نهادي كم‌اثر در قدرت تبديل شد. ميتينگ سالانه ۱۳ آبان پس از انقلاب اسلامي جايگزين پاسداشت روز ۱۶ آذر شده بود كه تغيير گفتمان‌ ايدئولوژيك جنبش دانشجويي از جناحي چپ‌گرا به جناحي اسلام‌گرا را نشان مي‌داد. اين نماد از دهه ۷۰ توسط حكومت مصادره و سرانجام كمرنگ شد. همه اين شرايط سبب شد دانشجويان كه در دهه ۶۰ از جنبش به جناح تبديل شده بودند بار ديگر به جنبش تبديل شوند و در برابر دولت قرار گيرند. اين بار هدف‌گيري آنها نه به سوي محافظه‌كاران كه جانب تكنوكرات‌ها بود. بدين ترتيب در مراسم ۱۳ آبان از دانشگاه به سوي سفارت آمريكا حركت مي‌كردند و در راه مقابل ساختمان بانك مركزي عليه سياست تعديل اقتصادي و مقابل سفارت آمريكا عليه تنش‌زدايي شعار مي‌دادند و روي پرچم آمريكا رژه مي‌رفتند و آن را به آتش انقلابيگري خود مي‌سوزاندند. جنبش دانشجويي با احياي انقلابيگري خود قصد قدرت‌نمايي داشت غافل از آنكه شرايط جهاني تغيير كرده و عصر چپ‌گرايي به سر آمده است. به‌تدريج آموزگاران آنها ناگزير از مراجعه به كلاس‌هاي درس شدند و در توفيقي اجباري از جنبش دانشجويي به دانشگاه مدرن رفتند. درس‌هاي ناتمامي كه به علت تسخير سفارت آمريكا و سپس ورود به حاكميت نخوانده بودند را دوباره مرور كردند و بار ديگر دانشجو شدند. اين بار اما جوان نبودند، ميانسالاني ساده بودند كه دانش، آنان را فروتن كرده و از اراده‌گرايي دور مي‌ساخت. جنبش دانشجويي همواره نهادي اراده‌گرا بوده است و اراده‌گرايي مادر چپ‌گرايي است. اراده‌گرايي غرور بي‌انتهاي انسان جديد است كه در برابر جبرگرايي انسان سنتي قرار دارد. انسان سنتي بيش از اندازه فروتن است. جهان را بزرگتر از آن مي‌بيند كه انسان توان تغيير آن را داشته باشد اما انسان جديد بيش از اندازه گستاخ است. جهان را كوچك‌تر از آن مي‌بيند كه قابل تغيير نباشد و خود را بزرگ‌تر از آن كه بتواند جهان را دگرگون كند. بنابراين حتي اگر كارل ماركس گفته باشد تاريخ بايد تغيير كند تا جامعه تغيير كند، لنين روشنفكران انقلابي را قاتل تاريخ مي‌خواند. همين اراده‌گرايي بود كه پسران سال ۵۷ را عليه پدران شوراند. سفارت آمريكارا فتح و دولت موقت را ساقط كرد و انقلاب فرهنگي را حاكم ساخت اما بازگشت به دانشگاه دانشجويان نسل سال ۵۷ را فروتن ساخت. هنوز معلوم نيست دانش جديد يا سن بالا كداميك نقش بيشتري در فروتني اين نسل داشت. آنچه مسلم است اينكه اينان با فراگيري علوم تازه مانند حقوق و علوم سياسي و اقتصاد و علوم اجتماعي دريافتند كه تغيير جهان به اين آساني نيست و آزادي سياسي ريشه در آزادي اقتصادي دارد و شهروندي بدون سرمايه‌داري به‌دست نمي‌آيد. انتخابات رياست جمهوري سال ۱۳۷۶ روز پرده‌برداري از اين تحولات بود. نامزد منتخب اصلاح‌طلبان براي اولين بار در جمع دانشجويان و در دفتر تحكيم وحدت اعلام نامزدي كرد و از جيب خود كتابچه كوچكي را درآورد كه بر جلد آن عنوان قانون اساسي نقش بسته بود. اكنون روشن بود كه جنبش دانشجويي نه در پي عبور از قانون كه‌ به‌دنبال حاكميت قانون است و اين با ماهيت آنارشيستي آن تضاد داشت. با پيروزي نامزد دانشجويان در انتخابات رياست‌جمهوري، جنبش دانشجويي بار ديگر وارد حاكميت شد و به جناح دانشجويي حاكميت اصلاح‌طلب تبديل شد. نسل جديد دفتر تحكيم وحدت سرمست از بازگشت به قدرت، خواستار مشاركت در حاكميت بود. آنان براي انتخابات شوراها و سپس انتخابات مجلس نامزد معرفي كردند و در مقام حزب قرار گرفتند. تعداد بسياري از مديران وزارت كشور و مسئولان استانداري‌ها از ميان دانشجويان انتخاب شدند و نه‌تنها سياست‌ورزي كه حكمراني كردند. اما حاكميت دهه ۷۰ مانند حاكميت دهه ۶۰ نبود. ورود به قدرت مزاياي سابق را نداشت. بحران‌هاي سياسي در راديكال‌ترين شكل خود به صورت حوادث۱۸ تير جلوه‌گر شد و جنبش دانشجويي به دو جناح محافظه‌كار و راديكال تقسيم شد. ورود به حكومت و سياست جنبش دانشجويي را از درون با بحران روبرو كرد. كساني كه شريك حاكميت بودند نمي‌توانستند رفتارهايي مانند اپوزيسيون نشان دهند و همين تناقض سبب شد به‌تدريج انشعاب‌هاي تازه‌اي در نهادهاي دانشجويي شكل گيرد و سرانجام اين جنبش متوقف شود و به‌صورت‌هايي پراكنده و دور از سياست درآيد. دفتر تحكيم وحدت از درون متلاشي شد و هنوز اميد احياي آن به صورت نهادي سراسري كه روزي وزير تعيين مي‌كرد و نماينده معرفي مي‌كرد وجود ندارد. احزاب سياسي كه در انقلاب فرهنگي از دانشگاه‌ها رانده شده بودند دوباره به دانشگاه‌ها بازگشتند و شاخه‌هاي دانشجويي خود را بر دفتر تحكيم وحدت ترجيح دادند؛ شاخه‌هايي كه وفاداري بيشتري به حزب مادر داشتند. كار به‌جايي رسيد كه برخي از همان دانشجوياني كه در دهه ۶۰ عليه پدران خود شوريده بودند و با تسخير سفارت آمريكا سرنوشت ايران را دگرگون كرده بودند خطاب به نسل تازه دانشجويان گفتند وجود جنبش دانشجويي نه‌تنها نشانه توسعه سياسي نيست كه نماد توسعه‌نيافتگي سياسي است. چراكه اگر احزاب حرفه‌اي با سياستمداران حرفه‌اي و برنامه‌اي روشن براي اداره كشور وجود داشته باشد چرابايد امر عظيم قدرت و بازي بزرگان به دست جواناني بيفتد كه هميشه جوان نيستند و روزي از مقام دانشجو عبور مي‌كنند و بدون تعهدي به آينده در كار سياست دخالت مي‌كنند. اين دانشجويان سابق و سياستمداران فعلي درست مي‌گفتند اما حرف درست آنها چه دير و چه ناتمام بود. دير بود چراكه سال‌ها پيش از اين پدر اول مرحوم بازرگان كتاب بازي جوانان با سياست را نوشته بود و فراموش‌شده بود و ناتمام بود چراكه در درجه اول بايد رفتار خود اين دانشجويان نقد مي‌شد كه سي سال قبل با دخالت غيرحرفه‌اي در سياست، تاريخ ايران را دگرگون كرده بودند. در عين حال اين واقعيتي تلخ است كه وجود جنبش دانشجويي در هر كشوري – بخصوص كشورهايي كه مانند ايران حاكمان خود را از ميان دانشجويان جوان بر مي‌گزينند – نه نماد توسعه سياسي كه مظهر توسعه‌نيافتگي سياسي است و توسعه سياسي در اينجا به معناي وجود احزاب سياسي، سياستمداران حرفه‌اي، برنامه‌هاي حزبي و نظام حزبي است. در چنين نظامي حاكميت از آن كارشناسان و كارآموختگان است نه كارآموزان و نوآمدگان؛ چنان كه جناح دانشجويي ايران در دهه ۶۰ چنين بود. سياست‌ورزي و حكمراني در اين نظام سياسي متكي به آموزش و تجربه است و تنها منبع آموزشي و تجربه پيران و كارآزمودگان‌اند. كار اصلي دانشجويان در اين نظام افزون بر دانش‌ آموختن و تجربه اندوختن نقد قدرت است اما نه از موضع رقيب حاكميت كه از مقام شهرونداني دانا و آگاه و نخبگاني جوان كه قصد وزارت و وكالت و رياست ندارند اما در سياست به عنوان ناظري خردمند دخالت مي‌كنند و اين دخالت جز نظارت نيست.

در سال‌هاي اخير دانشجويان ايران بيش از پيش به موقعيت واقعي خود آگاه شده‌اند وگرچه همواره استعداد ليدري سياسي داشته‌اند و در تداوم همان سنت نكوهيده پيش يادشده برخي از آنان چه در حاكميت و چه در اپوزيسيون، چهره رهبران فعلي و رهبران آتي جامعه ايران را به خود مي‌گيرند اما اكثريت دانشجويان از موقعيت نهادهاي علمي سخن مي‌گويند نه جنبش‌هاي سياسي. دانشجو در اين موقعيت ناظري مدني است نه بازيگري سياسي. نگهبان آزادي است نه پاسبان قدرت. انبان دانش است نه كيسه ايدئولوژي. رشد مباحث عقلي و علمي به‌خصوص در علوم انساني و افزايش دانشجويان غيرايدئولوژيك در اين سال‌ها اگرچه مي‌تواند تابعي از انسداد سياسي موجود باشد اما گامي واقعي در راه توسعه سياسي است چراكه دانشجو را به دانشوري حرفه‌اي تبديل مي‌كند كه درباره امور به‌جاي صدور احكام كلي مطالعات علمي و جزئي انجام مي‌دهد. اقتصاد يك علم است همچنان كه سياست و حقوق و جامعه‌شناسي. و اين علوم را دانشجويان از استادان بايد بياموزند نه از ايدئولوگ‌ها. همان استاداني كه پيرند و كهنسال و محافظه‌كار نه شجاع و پرهياهو و پرشروشور مانند ايدئولوگ‌ها.

دانش، محافظه‌كاري مي‌آفريند و ايدئولوژي، انقلابيگري. دانش به انسان فروتني مي‌دهد و ايدئولوژي تهور. دانشگاه، دانشجو و دانشور مي‌سازد و جنبش دانشجويي، ايدئولوگ و اينك در غياب جنبش دانشجويي چه خوب كه‌ به‌جاي ايدئولوگ‌، دانشور ساخته شود و سياستمدار كه اگر دانشجويي بخواهد به صورت حرفه‌اي در سياست دخالت كند به‌جاي جنبش دانشجويي بايد وارد شاخه دانشجويي احزاب سياسي شود و سپس مراتب ترقي را در آن حزب سياسي طي كند و آنگاه وارد پارلمان يا دولت شود و اين همان راهي است كه امروزه در جهان توسعه‌يافته بدان عمل مي‌شود. نه‌تنها دانشجويان ايراني كه حتي كوهن بنديت رهبر قيام دانشجويي ۱۹۶۸ امروزه يك سياستمدار حرفه‌اي است. به‌آلمان بازگشته و عضو حزب سبز آلمان است. در سال ۱۹۸۶ خود را نامزد شهرداري فرانكفورت كرد، اما در انتخابات شكست خورد. سردبير يك مجله است. فيلمي به نام «بازنگري يك انقلاب» ساخته كه درباره بيست سالگي انقلاب ۱۹۶۸ است و در آن به ديدار يكي از رهبران نسل جوانان انقلابي رفته است. او موهايش را كوتاه و مرتب كرده و به جاي تي‌شرت و شلوار جين، لباس سه تكمه به تن كرده و در آپارتماني لوكس در مانهاتان آمريكا زندگي مي‌كند و تاكيد مي‌كند: «من ديگر عليه دولت نمي‌جنگم حالا خودم جزئي از دولت هستم.» (چنگيزپهلوان، همان) و اين سرنوشت محتوم جنبش دانشجويي است: جنبش دانشجويي مُرد، زنده‌باد دانشگاه

سایر مقالات محمد قوچانی >>

مفهوم حق طبیعی مدرن و اقتصاد سیاسی کلاسیک آگوست 26, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

 

موسی غنی نژاد :

به اعتقاد آدم اسمیت، دولت حتی با انگیزه های خیرخواهانه هم حق دخالت در کسب و کار مردم را ندارد

نظریه جدید «حق طبیعی» که نقطه اوج آن را نزد متفکران قرن هفدهم اروپا به‌خصوص انگلیس می‌توان سراغ گرفت، در واقع مهم‌ترین منبع الهام‌بخش اصول حقوق بشر است. پیام اصلی کلیه اعلامیه‌های حقوق بشر عبارت است از اینکه تمامی انسان‌ها آزاد به دنیا می‌آیند و طبیعتا دارای حقوق ناگسستنی زندگی، مالکیت، امنیت و مبارزه بر علیه ظلم اندوه و وظیفه دولت به عنوان قدرت سیاسی، تضمین این حقوق «طبیعی» است. جان لاک فیلسوف سیاسی قرن هفدهم انگلیس در کتاب معروف خود «دو رساله درباره حکومت مدنی» (۱۶۹۰) تفسیر جدید و خاصی از حقوق طبیعی ارائه می‌دهد که می‌توان آن را مهم‌ترین منبع اصول نظری حقوق بشر و اعلامیه‌های تحت این عنوان دانست. تاثیر تعیین‌کننده اندیشه‌های لاک بر مضامین اساسی اعلامیه‌های حقوق بشر بر صاحبنظران پوشیده نیست و بسیاری از متفکران و مورخان اندیشه سیاسی جنبه‌های گوناگون این تاثیر را کم‌و‌بیش نشان داده‌اند. اما آنچه که مورد توجه و تاکید لازم واقع نشده تاثیر لاک بر «اقتصاد سیاسی کلاسیک» و تبعات تئوریک و عملی آن است. ما در این نوشته سعی خواهیم کرد تاثیر نظریه حق طبیعی جان لاک را بر تشکیل اقتصاد سیاسی کلاسیک نشان دهیم. اهمیت این موضوع از جهت نتیجه‌گیری‌های نظری و عملی است که از آن می‌توان به عمل آورد. در واقع اگر مبانی مفهومی حقوق بشر و اقتصاد سیاسی ریشه یگانه‌ای (در نظریه حق لاک) داشته باشند می‌توان به طور منطقی نتیجه گرفت که نظام فکری و نیز عملی سیاسی و اقتصادی در جوامع صنعتی بر یک اساس قوام گرفته است. از این رو شاید رمز پیشرفت مادی خارق‌العاده این جوامع در همین نکته نهفته باشد که اقتصاد و سیاست آنها دو شاخه از یک ریشه‌اند و به این لحاظ در یک جهت و هماهنگ با هم رشد کرده‌اند و برخلاف جوامع دوران قدیم هیچ کدام مانع رشد دیگری نشده است.

«هازباخ» شاید از اولین کسانی است که بر ارتباط بین اندیشه‌های جان لاک و اقتصاد سیاسی کلاسیک، به‌خصوص افکار «آدام اسمیت»، تاکید کرده است. او می‌نویسد، اسمیت در مورد نظریه مالکیت خصوصی با لاک توافق کامل دارد. واضح است که مبانی حق طبیعی اقتصاد سیاسی وی [اسمیت] همان مبانی «دومین رساله درباره حکومت مدنی» [جان لاک] است. به احتمال زیاد او [اسمیت] تحت‌تاثیر نظریه «آزادی طبیعی کار» هاچسون نظریه آزادی طبیعی لاک را پی گرفته و آن را پرورانده است تا آزادی اقتصادی را از آن نتیجه بگیرد. «بوهم باورک» اقتصاددان بزرگ اطریشی اواخر قرن نوزدهم معتقد است که آدام اسمیت «سیستم صنعتی» معروف خود را براساس اندیشه لاک مبنی‌بر اینکه کار منبع اصلی تمامی تولیدات است، بنا نهاد. «الی هالوی» متفکر فرانسوی همین مضمون را در کتاب بسیار مهم خود «تشکیل رادیکالیسم فلسفی» بیان می‌کند. «گونار میردال» اقتصاددان معروف و معاصر سوئدی می‌نویسد، «این نظریه [حق طبیعی جان لاک] نقطه آغاز بود هم برای تئوری ارزش ـ کار و هم دکترین آزادی اقتصادی.» او در این کتاب تاثیر افکار لاک را بر اقتصاد سیاسی «دیوید ریکاردو»، از طریق دولت نزدیک و همفکری «جیمز میل»، مورد تاکید قرار می‌دهد.

شخصیت مهم دیگری که نقش اساسی در تشکیل اقتصاد سیاسی و به‌خصوص افکار اقتصادی آدام اسمیت داشته، «دیوید هیوم» فیلسوف معروف انگلیسی قرن هجدهم و دوست نزدیک آدام اسمیت است. با توجه به اینکه اندیشه سیاسی هیوم خود از جهاتی ادامه همان فلسفه سیاسی جان لاک است، لذا از این طریق نیز به تاثیر آرای لاک بر اسمیت و کلا اقتصاد سیاسی کلاسیک می‌توان پی برد.

به‌رغم مواردی که ذکر کردیم، می‌توان گفت که هنوز مورخان اندیشه اقتصادی و سیاسی ارتباط تئوریک بین نظریه حق طبیعی لاک و اقتصاد سیاسی را به طور جدی و مسنجمی مورد مطالعه قرار نداده‌اند، بلکه همگی به اشاره‌هایی گذرا اکتفا نموده‌اند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم این ارتباط اگر به صورت یک پیوند منسجم نشان داده شود می‌تواند نتایج نظری و عملی مهمی را درباره چگونگی پیدایش تمدن صنعتی و علل پیشرفت‌های مادی جوامع صنعتی به دست دهد.

«جان لاک» تمامی حقوق طبیعی انسان را از حق اولیه وی برای زندگی استنتاج می‌کند. انسان برای زنده ماندن مجبور به تلاش و کار کردن است، نتیجه‌ای که از این تلاش محقانه حاصل می‌شود، تملک نعمت‌های طبیعی است. لاک برای بیان نظریه حق طبیعی خود به یک وضعیت آغازین اشاره می‌کند که در آن هیچ نوع حکومتی وجود ندارد و انسان‌ها به طور آزادانه و فارغ از جبر دولت و قوانین موضوعه زندگی می‌کنند. او این وضعیت آغازین را وضع طبیعی

State of nature نام می‌نهد و می‌گوید در چنین وضعی نعمت‌های طبیعی و خدادای آزادانه در اختیار همه انسان‌ها است، اینجا همه چیز به همه کس تعلق دارد. او معتقد است که مالکیت خصوصی در همین وضع طبیعی به‌وجود می‌آید. استدلال فیلسوف انگلیسی به این صورت است که چون هر انسانی به طور طبیعی مالک انحصاری شخص خود و بدن خود می‌باشد بنابراین نتایج ناشی از فعالیت شخصی وی نیز تعلق انحصاری به خود وی خواهد داشت. شخصی با کار و تلاش خود قسمتی از نعمت‌های طبیعی را که مشترکا به همه انسان‌ها تعلق داشت، به طور انحصاری از آن خود می‌کند.

به این ترتیب است که مالکیت خصوصی به وجود می‌آید. حقانیت مالکیت خصوصی نزد لاک از کار و تلاش انسان برای زنده ماندن ناشی می‌شود. چون کار و تلاش عبارت است از چاره‌جویی انسان برای تحقق حق طبیعی اولیه، یعنی حق زندگی. لذا مالکیت خصوصی ریشه در حق طبیعی دارد و از این لحاظ بر حقوق موضوعه تقدم داشته و از هویتی مستقل و برتر برخوردار است. انسان از دیدگاه لاک موجودی کارکن و به تبع آن مالک تلقی می‌شود. اینجا مفهوم مالکیت از صفات ذاتی و فطری انسان نشات می‌گیرد، لذا انسان در نفس خود به صورت موجود مالک یا انسان مالک قابل‌تصور است. نظریه مالکیت لاک ممکن است از این جهت مورد انتقاد قرار گیرد که اگر تملک خصوصی را حق طبیعی و ذاتی انسان بدانیم و این تملک خصوصی در عمل منجر به ضایع شدن حق طبیعی فرد یا افراد دیگری بشود، در این صورت تناقض غیرقابل حلی به‌وجود می‌آید چرا که حق عملا ناقض حق می‌گردد. فیلسوف انگلیسی برای اجتناب از این تناقض دو شرط برای مالکیت قائل می‌شود، اول اینکه تملک نعمت‌های طبیعی تا حدی مجاز است که از این نعمت‌ها دیگران نیز بتوانند بهره‌مند گردند؛ شرط دوم این است که تملک نعمت‌های طبیعی تا حدی مجاز است که ضایع شدن آنها را به علت تملک بلااستفاده آنها به همراه نداشته باشد، مانند جمع‌آوری بیش از اندازه و نیاز میوه‌هایی که بعد از مدتی فاسد و غیرقابل استفاده می‌شوند.

با توضیحی که لاک می‌دهد این نتیجه حاصل می‌شود که هیچ کدام از دو شرط فوق الزاما محدودیتی برای مالکیت ایجاد نمی‌کند. در مورد شرط اول وی تاکید می‌کند که برخلاف آنچه اغلب تصور می‌رود تملک خصوصی نه تنها دیگران را از بهره‌برداری از ثروت محروم نمی‌کند بلکه باعث افزایش ثروت در سطح فردی و نیز اجتماعی می‌گردد. وی برای اثبات ادعای خود به مشاهدات تجربی و تاریخی رجعت می‌دهد، زمین‌هایی که در مالکیت عمومی‌اند اغلب بدون استفاده مانده و نفعی به کسی نمی‌رسانند در حالی که برعکس زمین‌های تحت تملک غالب مورد بهره‌برداری وسیع قرار می‌گیرند به طوری که نفع آنها نه تنها به مالک بلکه به بسیاری از افراد دیگر نیز می‌رسد. از نظر لاک کار انسانی علاوه‌بر اینکه منشا اولیه مالکیت خصوصی است در عین حال مهم‌ترین عامل افزایش ثروت‌های مادی نیز است. رفاه، ثروت و ترقی جوامع بشری از کار و صنعت انسان مایه می‌گیرد وگرنه در همه جای دنیا طبیعت به طور تقریبا یکسان نعمت‌های خود را در اختیار انسان‌ها قرار داده است. در این رابطه لاک به مقایسه وضع زندگی هم‌وطنان انگلیسی و سرخپوستان آمریکایی اشاره می‌‌کند و می‌نویسد آمریکا سرزمین بسیار پهناور و از نظر طبیعی ثروتمند است اما بومیان آمریکایی (سرخپوستان) همیشه در فقر شدیدی به سر می‌برند به طوری که آنجا «یک شاه (سرخپوستان آمریکایی) که بر سرزمین‌های وسیع و باروری فرمانروایی دارد از لحاظ غذا، مسکن و پوشاک در وضع بدتری از یک کارگر روزمزد در انگلستان زندگی می‌کند.» نزد آدام آسمیت حداقل در دو جا همین مقایسه یا چیزی نزدیک به آن را می‌توان سراغ گرفت. در فصل اول کتاب اول «ثروت ملل»، اسمیت وضع رفاهی روستایی انگلیسی را بهتر از وضع پادشاه آفریقایی ارزیابی می‌کند. اما عین مقایسه لاک را اسمیت در «خطابه‌هایی در علم حقوق» آورده است، «یک کارگر روزمزد در بریتانیا زندگی مجلل‌تری (مرفه‌تری) از یک شاه سرخپوست دارد» تاثیرپذیری اسمیت از لاک تنها محدود به جنبه مشاهدات تجربی و تاریخی نیست بلکه بیشتر جنبه استدلالی و تئوریک دارد. لاک در واقع با مثال مقایسه‌ای خود یکی از مهم‌ترین اصول اقتصاد سیاسی کلاسیک، یعنی هماهنگی و یگانگی منافع فردی و جمعی را در یک نظام مبتنی بر مالکیت خصوصی (نظام بازار آزاد) بیان می‌کند. «دست نامرئی» آدام اسمیت نیز در حقیقت استعاره‌ای برای بیان همین یگانگی منافع فردی و جمعی است. اما در مورد شرط دوم یعنی اینکه تملک تا حدی مجاز است که ضایع شدن نعمت‌ها را به دنبال نداشته باشد، لاک می‌گوید انسان‌ها برای چاره‌‌جویی این مشکل است که به پول و مبادله پولی متوسل می‌شوند. اگر شخصی بیش از نیازهای خود نعمت‌های فاسدشدنی تهیه کرده باشد می‌‌تواند آنها را در مقابل دریافت کالاهای فاسدنشدنی مانند فلزات گرانبها، سنگ‌های معدنی و غیره مبادله کند. در این صورت انباشت هر چقدر هم زیاد باشد منجر به ضایع شدن محصولات نمی‌گردد چرا که این محصولات از طریق مبادله در اختیار افراد دیگری که بدان نیازمندند قرار می‌گیرد. لاک پول را دراین رابطه توضیح می‌دهد و معتقد است که پول که با توافق جمعی انسان‌ها وسیله مبادله قرار گرفته در عین حال بهترین راه‌ چاره برای جلوگیری از هدر رفتن کار و زحمت انسان‌ها است.

پول از نظر فیلسوف انگلیسی عاملی است که موجب می‌شود دیگر محدودیتی برای گسترش مالکیت خصوصی وجود نداشته باشد.

خلاصه آنچه گفته شد این است که از نظر لاک انسان برای سامان دادن به حق طبیعی خود (حق حیات) دست به کار و تلاش می‌زند. مالکیت خصوصی و پول به عنوان وسیله حفظ و گسترش آن از همین کار و تلاش انسان به وجود می‌آید.

امکان گسترش مالکیت و انباشت ثروت خصوصی انگیزه‌ای برای کار بیشتر و تلاش جدی‌تر افراد می‌شود، در نتیجه کوشش مجدانه برای حفظ حیات و رفاه و خوشبختی فردی در عین حال موجب افزایش ثروت و رفاه در سطح کل جامعه می‌گردد. به طوری که می‌بینیم نظریه حق طبیعی لاک در سیر منطقی خود در نهایت به نظریه‌ای در مورد «علل ثروت ملل» استحاله می‌یابد.

عقل بشری با بازشناختن حق طبیعی و پایبندی عملی به آن انسان را از فقر و عسرت به ثروت و رفاه می‌رساند. البته لازم به توضیح نیست که استدلال‌ها و تحلیل‌های اقتصادی جان لاک بسیار اجمالی و نیز ابتدایی است اما این واقعیت چیزی از اهمیت اندیشه وی و تاثیری که بر متفکرین اقتصادی دوران جدید داشته است نمی‌کاهد.

از سوی دیگر از نظر لاک وظیفه اصلی دولت صیانت از حق طبیعی اولیه افراد (حق حیات) و حق مالکیت به عنوان ادامه منطقی حق طبیعی اولیه در مقابل تجاوز داخلی و خارجی است.

جامعه و قدرت سیاسی (دولت) برای حفظ صلح و آرامش بین انسان‌ها به وجود می‌آید.مقاله و مقالات

اگر دقت کنیم می‌بینیم که چنین تلقی از قدرت سیاسی و دولت به معنی اولویت دادن به امر اقتصادی (کار و تلاش انسان برای زنده ماندن و حق مالکیت) نسبت به امر سیاسی (تشکیل جامعه و اداره قدرت سیاسی دولت) است.

اینجا حکومت به صورت وسیله‌ای برای هدف سامان بخشیدن به حق طبیعی انسان تلقی می‌شود.

اسمیت نیز همانند لاک با اولویت دادن به حقوق طبیعی ساحت اقتصادی یعنی روابط مبادله‌ای آزاد بین انسان‌ها را مقدم بر ساحت سیاسی می‌شمارد.

لذا در «سیستم آزادی طبیعی» وی وظیفه اصلی دولت صیانت حقوق افراد از تجاوز داخلی و خارجی است. اسمیت دخالت دولت در فعالیت‌های اقتصادی جامعه را چه به صورت وضع مقررات به منظور نیل به هدف‌های معین و چه به صورت دخالت مستقیم در فعالیت‌های اقتصادی (البته به جز موارد استثنایی) شدیدا محکوم می‌کند. بخش مهم کتاب چهارم اثر معروف وی «ثروت ملل» اختصاص به نقد «سیستم مرکانتیل» دارد که در واقع سیستم اقتصاد دولتی حمایت از تولیدات داخلی و گسترش سلطه‌طلبی استعماری کشورهای اروپایی از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم است.

اسمیت دخالت دولت در امور اقتصادی را علی‌رغم نیت‌های خوب و ادعاهای مصلحت‌اندیشانه سیاستمداران، ناقض منافع افراد جامعه می‌داند و معتقد است که اصولا حوزه‌ اقتصادی جامعه خارج از صلاحیت اقتدار سیاسی (حکومت) قرار دارد، از این رو دولت باید از وارد شدن در آن خودداری نماید.

حال اگر توجه کنیم که از یک سو اعلامیه‌های حقوق بشر به طور کلی و اصول اولیه حقوق بشر به طور مشخص‌تر پایه اساسی تفکر سیاسی و قوانین اساسی کشورهای صنعتی پیشرفته را از بیش از دو سده پیش تشکیل می‌دهد؛ و از سوی دیگر تفکر اقتصادی غالب در این جوامع همان مبانی اصلی اقتصاد سیاسی کلاسیک است. پی به اهمیت یگانگی ریشه‌ای این دو تفکر خواهیم برد. ما به عنوان نمونه بخش‌هایی از دو سند مهم درباره مبانی حقوق بشر را اجمالا مورد بررسی قرار می‌دهیم، یکی «بیانیه استقلال ایالات متحده» (۱۷۷۶) و دیگری «بیانیه حقوق بشر و شهروند» طی انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) است. اصول اعلام شده در این دو بیانیه در واقع الهام‌بخش قسمت‌های اساسی اغلب قوانین اساسی کشورهای پیشرفته صنعتی و نیز بسیاری از دیگر کشورهای جهان بعد از جنگ دوم جهانی و بالاخره «اعلامیه‌ جهانی حقوق بشر» است. اولین نکته‌ مهمی که در مورد بیانیه‌ها باید مورد تاکید قرار داد این است که حقوق بشر، طی این بیانیه‌ها، بازشناخته و اعلام می‌شوند به طوری که هیچ مرجع یا نهاد اجتماعی مدعی تاسیس این حقوق نمی‌تواند بشود. به عبارت دیگر حقوق بشر ماهیتا متفاوت از حقوق موضوعه‌اند و هم از این روست که صفت طبیعی به آنها اطلاق می‌شود. در مقدمه «بیانیه حقوق بشر و شهروند» فرانسه آمده است: «مجمع ملی، حقوق بشر و شهروند را … بازشناخته و اعلام می‌دارد» بند دوم همین اعلامیه تصریح می‌کند، «هدف تمامی مجامع سیاسی حفظ حقوق طبیعی و ناگسستنی انسان است. این حقوق عبارتند از آزادی، مالکیت، امنیت و مقاومت در برابر ستم». بند دوازدهم اعلامیه می‌گوید، «تضمین حقوق بشر و شهروند مستلزم قدرت عمومی (سیاسی) است: بنابراین چنین قدرتی برای نفع همگان و نه به نفع خصوصی آنها که قدرت بدانها تفویض شده، تاسیس می‌گردد. همین مضامین صراحتا در «اعلامیه استقلال ایالات متحده» نیز وجود دارد: «واقعیت‌های زیر فی النفسه برای ما بدیهی است: تمامی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند، آفریدگار به آنها حقوق ناگسستنی اعطا کرده است که حق زندگی، آزادی و جست‌وجوی خوشبختی از جمله این حقوق‌اند.

حکومت‌ها برای تضمین این حقوق تاسیس می‌شوند و قدرت بر حق آنها از رضایت حکومت‌شوندگان نشات می‌گیرد.» به طوری که مشاهده می‌کنیم مضمون اصلی اسناد حقوق بشر دال بر اولویت دادن حقوق طبیعی (طبق تعبیر لاک و اسمیت حوزه فعالیت فردی و اقتصادی) بر امر سیاسی یا دولت است. حقوق طبیعی ذاتی و فطری انسان و از هیچ قرارداد یا نهاد مصنوع حاصل نشده‌اند. تشکیل حکومت به منظور تضمین این حقوق صورت می‌گیرد. حکومت را انسان‌ها به اراده خود تاسیس می‌کنند و این وسیله‌ای است برای تحقق هدفی والاتر از اراده آنها یعنی حقوق طبیعی که از سوی طبیعت یا آفریدگار به آنها اعطا شده‌ است. حکومت‌ها را می‌توان مورد سوال، انتقاد و نیز تغییر قرارداد. اما حقوق طبیعی غیرقابل تفکیک از انسان‌ و غیرقابل تغییر اند.

به نظر می‌رسد که چنین تلقی از امر اقتصادی و سیاسی یکی از مهم‌ترین عوامل پیشرفت اقتصادی خارق‌العاده جوامع صنعتی است. در جوامع قدیمی و سنتی سیاست سیطره بر اقتصاد داشت، فعالیت‌‌های اقتصادی فردی، مبادله و تجارت مذموم تلقی می‌شد و حکومت با کنترل و سرکوب آنها مدعی حفظ انسجام مطلوب و متعالی جامعه بود. در حالی‌که تلقی جدید از منزلت انسان به طور کلی (حقوق بشر) و موقعیت او در جامعه (آزادی فعالیت‌ها اقتصادی افراد) باعث رها شدن انرژی مهارشده فردی برای جست‌وجوی رفاه و آسایش و بدین ترتیب گشوده شدن افق بی‌پایان فعالیت‌ها و رقابت‌های صلح‌جویانه بین انسان‌ها می‌گردد.

مسابقه برای تولید بیشتر و رفاه روزافزون با داوری بی‌طرفانه دولت، که نظاره‌گر رعایت قوانین است،‌ با شور و شوق فوق‌العاده‌ای جریان می‌یابد.

قدرت سیاسی (دولت) ضامن صحت و سلامت مسابقه است، او خود نباید وارد صحنه رقابت (عرصه اقتصادی) گردد چرا که در این صورت بی‌طرفی را نقض کرده نظم صحیح مسابقه را بر هم می‌زند و بازیگران را از نتیجه تلاش و کوشش خود دلسرد می‌کند. رمز جوش و خروش مادی بی‌سابقه انسان‌ها در جوامع صنعتی شاید در همین نظم و هماهنگی جدید بین سیاست و اقتصاد نهفته است.

سایر مقالات موسی غنی نژاد >>

مجلس ششم؛اقتصاد ضد رانت آگوست 26, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

محسن صفایی فراهانی :

فعالیت های اقتصادی مجلس ششم به طور حتم در ابعاد گوناگونی قابل بررسی است.تحلیل رفتارهای اقتصادی مجلس ششم نیز اثبات می کند که این مجلس حداقل در حوزه اقتصادی به صورت نسبی موفق بود.حرکت کلی محلس ششم این بود که فضای رقابتی را برای بخش خصوصی و کل اقتصاد کشور مهیا کند.روند فعالیت های چهار ساله این مجلس نیز نشان می دهد که در این مسیر موفق بوده است.

شما توجه کنید رئیس سابق اتاق بازرگانی ایران که اتفاقا مخالف سیاسی مجلسس ششم هم بود، شخصا اعلام کرد د مجلس ششم یکی از اثرگذارترین محالس ایران درکمک به اقتصاد و رشد بخش خصوصی بود.این نشان می دهد که یک اتفاقی رخ داده بود که مخالف سیاسی اصلاحات نیز به عنوان سمبل بخش خصوصی و رئیس تشکیلات حرکت موثر و مطلوبی را نسبت به همه محالس پس از انقلاب انجام داده بود.پس این نشان می دهد که اینگونه نیست که برخی می گویند مجلس ششم در حوزههای گوناگون به بخصوصی اقتصادی فعالیت موثری را انجام نداده است.مجلس ششم یک روندی را آغاز کرد که ریشه ای بود.یعنی از پایه بستر را مهیا می کرد تا زمینه ها برای اصلاح اصولی امور آماده شود.برنامه ریزی ها نیز براساس یکسری اهداف خاص و دورنمایی مشخص صورت می گرفت. اینگونه نبود که به صورت ناگهانی اعلام شود که دولت قصد دارد کارخانه ای را به فروش گذارد.تنها قصد برای واگذاری چاره ساز نخواهد بود تا

بسترهای مورد نیاز برای این کار اماده نشود، بحث فروش کارخانه یا هر واحد اقتصادی دیگری به بخش خصوصی منتفی است.مجلس ششم اقدامات بسیاری انجام داد که برای نمونه می توان به اصلاح قانون مناثصات اشاره کرد.مجلس از این کارهم هدف روشنی داشت.دراصلاح قانون مناقصات قید گذاشته شد که شرکت های دولتی هم باید در مناقصات شرکت کنند. پس این نشان می دهد مجلس ششم و دولت اصلاحات سعی داشته اعلام کند شرکت های دولتی اگر قصد حضور در فضای اقتصادی کشور را دارند باید در بازار رقابتی شرکت کنند و اینگونه نباشد که شرکت دولتی در فضای رانتی وارد عرصه شود و از امتیازاتی استفاده کند که خاص همین فضای رانتی است.مجلس ششم و دولت به شدت این اعتقاد را داشتند که فضای رقابتی در حوزه اقتصاد باید ایجاد شود.اصلاح قانون مناقصات نیز این موضوع را تایید می کند.دولت و مجلس به شرکت دولتی اعلام کردند که «شما ویرگی خاصی ندارند که ما بخواهیم براساس آن کاری را به شما واگذار کنیم.» این رفتار به خوبی مشخص می کند که هدف مجلس ششم چه بوده است.

اما فضای اکنون را با آن دوران مقایسه کنید.در حال حاضر تمام امور براساس گفت وگو ها و مذاکرات انجام می شود.در این شرایط دیگر خبری ار فضای رقابتی گذشته نیست.در همین دوران بسیج سازندگی هم به عنوان یکی از اقدامات مجلس هفتم و دولت نهم تشکیل شد.فعالیت های این نهاد نیز به صورت کامل مشخص است.مقاله و مقالات

مجلس ششم بستری را فراهم می کرد که بخش خصوصی امکان فعالیت های جدید را پیدا کند.هدف این بود که فعالیت شرکت های دولتی یا محدود شود و یا اگر قصدی هم برای فعالیت وجود دارد آنها در یک فضای رقابتی حاضر شوند و فعالیت کنند و نه اینکه آنها تماما از یکسری رانت های خاص بهره مند شوند.این ها اهداف اصلی مجلس ششم و دولت اصلاحات بود. اما دولت نهم رویکردی متفاوت پیش گرفته است.دولت نهم این روند را کاملا وارانه کرد. میزان واگذاری فعالیت های اقتصادی به شرکت های وابسته به حکومت در دولت نهم به شدت افزایش یافته است. در این فضا بخش خصوصی چگونه می تواند موفق باشد.به همین جهت احساس می کنم سال ۸۷ برای اقتصاد ایران بسیار ناگوار و سخت باشد چراکه فضای کسب و کار به سمت مناسبی پیش نمی رود.دولت اصلاحات و مجلس ششم بخش عمده ای از توان اقتصادی خود را صرف این موضوع کرده بود که برای بخش خصوصی را توان مند تر از گذشته کند.هدف نهایی نیز این بود که فضای اقتصادی کشور به سمت رقابتی شدن پیش رود ولی اکنون تمام شواهد نشان می دهد که از این مسیر دور شده ایم و اتفاقا به سمت فضای بهره مندی از رانت ها پیش می رویم. این رانت ها نیز به گروههای می رسد که بیش از سایرین به دولت نزدیک باشند.این جریان برای بخش خصوصی بسیار ناگوار خواهد بود و امید او را از آینده کسب و کار قطع خواهد کرد.

سایر مقالات محسن صفایی فراهانی >>

صندوق خالی سرمایه‌های برباد رفته آگوست 26, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

محسن صفایی فراهانی :

بررسی وضعیت حساب ذخیره ارزی از جهات گوناگون قابل بررسی است. در ابتدا باید توجه داشت كه ما مخترع حساب ذخیره ارزی نبوده‌ایم. در واقع از مدل‌های دیگر در مورد حساب ذخیره ارزی تقلید كرده‌ایم. كشورهایی كه حساب ذخیره ارزی را به وجود آوردند، چندین هدف مشخص داشتند. آنها در مرحله اول در تلاش بودند كه به گونه‌ای سدی را در مقابل نوسانات قیمت نفت ایجاد كنند. این نوسانات بهای نفت كشورهای تولیدكننده را با دردسر مواجه می‌ساخت. نزول قیمت‌ها نیز منجر به اخلال در برنامه‌ریزی‌ها می‌شد. بنابراین كشورهای تولیدكننده نفت در تكاپو افتادند تا با ابتكاری جدید برای چنین حواشی‌ای راهكاری بیابند. صندوق ذخیره ارزی نیز ایده آنان بود. هدف اولیه كشورهای مبتكر طرح صندوق ذخیره ارزی با ذخیره‌سازی مازاد درآمدهای نفتی در این صندوق تامین می‌شد. اما هدف دیگر استفاده از سرمایه‌های ناشی از فروش نفت برای تولید ثروت مازاد بود.
این كشورها برنامه‌ریزی كردند كه با درآمدهای مازادشان چه می‌توانند بكنند. این درآمدهای مازاد هنگامی كه باز هم نوسان قیمت نفت آغاز می‌شد، به كار می‌آمد چراكه با استفاده از منابع ذخیره شده مالی خسارت‌های ناشی از كاهش قیمت نفت جبران می‌شد. ایده بعدی اما استفاده بهینه از درآمدهای نفتی بود كه البته در برخی كشورهای توسعه‌یافته همچون نروژ محقق شد و در برخی كشورهای دیگر مانند ایران هیچگاه فرصت تحقق نیافت.
در مرحله بعدی برخی كشورها هدف را بر این محور قرار دادند كه با سرمایه‌هایی كه در صندوق ذخیره ارزی انباشته شده به سمت فعالیت‌های سرمایه‌گذاری بروند تا این سرمایه‌گذاری‌ها در بلندمدت به درآمدزایی كشور كمك كند. ایده صندوق ذخیره ارزی تنها محدود به كشورهای خاورمیانه نیست حتی در اروپا كشوری مانند نروژ كه در دسته كشورهای توسعه‌یافته به شمار می‌آید نیز ایده صندوق ذخیره ارزی را اجرا می‌كند كه اتفاقا شیوه عمل آنها و بهره‌برداری آنان از صندوق ذخیره ارزی از كشورهای حوزه خاورمیانه بسیار موفق‌تر بوده است.
تفاوت نروژ با آسیایی‌ها نیز این است كه این كشور منابع حساب ذخیره ارزی خود را صرف درآمدزایی و ایجاد سرمایه‌ای اضافی می‌كند. برای درك بهتر مطلب یك مثال ساده می‌زنم. فرض كنید كه منزلی مسكونی در اختیار دارید كه براساس قیمت‌های روز ارزشی حدود صد میلیون تومان دارد. شما این ملك را می‌فروشید، یك راه‌حل می‌تواند این باشد كه منابع حاصل از فروش این ملك را صرف مصارف معمولی و مصرفی مانند تفریح كنید. راه‌حل بعدی این است كه این پول را به گونه‌ای به كار‌گیرید كه حتی با كاهش سالانه ارزش پول باز هم شما سود كنید و ارزش سرمایه افزوده شود.
یعنی اگر در شرایطی كه تورم ۲۰ درصدی وجود دارد و سرمایه‌گذار در یك سال ۱۰۰ میلیون تومان پول دارد، باید به گونه‌ای عمل كند كه این سرمایه برای سال آینده ۱۲۵ میلیون تومان شده باشد. در این شرایط سرمایه اولیه تنها به لحاظ قدرمطلقی افزایش یافته است ولی ۱۲۵ میلیون تومان سال جاری حكم همان ۱۰۰ میلیون تومان سال گذشته را دارد. پس اگر هدف افزایش سرمایه باشد باید به شیوه‌ای رفتار كرد سرمایه اولیه از ۱۰۰ میلیون تومان به ۱۴۰ میلیون تومان برسد.
در این شرایط اصل سرمایه حفظ شده و مقداری هم درآمد ایجاد شده است. داستان نفت و صندوق ذخیره ارزی نیز همین است. یعنی باید دولت به شیوه‌ای عمل می‌كرد كه سرمایه‌های حاصل از فروش نفت به هدر نمی‌رفت. در برنامه چهارم به صراحت اشاره شده كه باید در طول اجرای برنامه چهارم توسعه میزان وابستگی دولت به درآمدهای نفتی را كاهش دهیم. اما می‌بینید كه عكس این قانون عمل شده است. دولت باید میزان وابستگی‌ها را كاهش می‌داد ولی در یك سال به اندازه دو سال از درآمدهای نفتی برای امور جاری برداشت كرد. در واقع دولت نهم در گام اول حركتی خلاف قانون برنامه چهارم توسعه انجام داد.
دولت اجازه داشت كه ۳۳ میلیارد دلار در دو سال از این درآمدهای نفتی استفاده كند ولی سال ۸۶ با برداشت ۴۳ میلیارد دلاری مواجه بودیم. این نشان می‌دهد كه دولت نهم به دنبال این نیست كه این درآمدهای نفتی را به سرمایه‌های ماندگار بدل كند. شاید اگر راه‌حلی برای استفاده از درآمدهای نفتی اندیشیده می‌شد، هیچگاه كار به مراحل بحرانی نمی‌رسید. نفت سرمایه‌ای ملی به شمار می‌آید كه براساس برنامه‌ریزی‌های هدفمند باید راه‌حلی برای استفاده بهینه از آن اندیشیده می‌شد هرچند كه پس از سه سال تنها این درآمدهای كم‌نظیر نفتی برای اموری صرف شد كه هیچ سودی را برای كشور به ارمغان نمی‌آورد.
استفاده از درآمدهای نفتی راه‌حل‌های متفاوتی داشت به طور مثال اگر بخشی از این درآمدها صرف این می‌شد كه خط لوله‌ای از شمال به جنوب ایران كشیده شود، به سادگی این امكان مهیا می‌شد كه نفت تركمنستان و قزاقستان را به خلیج فارس انتقال دهیم. به این ترتیب این خط لوله به یك منبع درآمدی دائمی برای كشور بدل می‌شد تا زمانی كه این كشورها نفت داشته باشند نیز این خط لوله برای ما درآمدزایی می‌كرد. اگر راه‌آهن مشهد- بندرعباس را دو خطه می‌كردیم نیز باز هم فعالیتی مفید انجام داده بودیم.
از سوی دیگر اگر راه‌آهن چابهار- هرات را راه‌اندازی می‌كردیم باز هم درآمدزایی جدیدی برای مردم منطقه ایجاد كرده بودیم. مردم شرق كشور به صورت دائمی با موضوعاتی مانند تامین معاش مواجه هستند، اما این خط آهن می‌توانست منابع درآمدی جدیدی برای آنها باشد. گسترش شبكه ترانزیت خود سرمنشاء فعالیت‌های جدیدی می‌شد. در كنار این مسیر ترانزیت باید خدمات ایجاد می‌شد تا به این شبكه حمل و نقل سرویس دهند. در این شرایط برای مردم منطقه درآمد ایجاد می‌شد كه این خود ثروت ماندگاری برای كشور و مردم به شمار می‌آمد.مقاله و مقالات

اما متاسفانه دولت نهم چنین رفتاری را انجام نداد و تنها به هزینه مدام و یكسره درآمدهای نفتی مشغول شد.
مورد دیگری هم وجود دارد. اگر به جای اینكه در دولت نهم درآمدهای نفتی را صرف فعالیت‌های جاری كنیم، بخشی از آن را برای تاسیس كارخانه برق در آذربایجان صرف می‌كردیم، هم برای مردم درآمد و اشتغال دائمی ایجاد كرده بودیم و هم برق تولید شده را به تركیه كه نیاز شدیدی به برق دارد، صادر می‌كردیم. دولتمردان باید در این اندیشه می‌بودند كه درآمدهای دائمی برای كشور ایجاد كنند نه اینكه درآمدهای نفتی را صرف واردات مبل و صندلی و كالاهای مصرفی كنند. اكنون تمام فروشگاه‌های كشور مملو از كالاهای وارداتی و مصرفی شده است. آیا سیاست‌های اقتصادی دولت نهم این بود كه درآمدهای كلان نفتی را صرف واردات اینگونه‌ای كند.
اكنون كشور را بدل كرده‌ایم به بازار مكاره‌ای برای تمام كشورهای منطقه. دولت نهم این فرصت را در اختیار داشت كه درآمدهای كلان نفتی را در راه درآمدزایی استفاده كند ولی متاسفانه راه دیگری را پیش گرفت كه حتی با اهداف برنامه چهارم توسعه نیز فاصله بسیاری دارد. در واقع دولت نهم حساب ذخیره ارزی را به طور كلی نابود كرد. موارد بسیاری از نقض قانون برنامه چهارم در دوران حضور دولت نهم وجود دارد. به طور مثال نص صریح قانون اشاره می‌كند كه از سال ۸۳به بعد نباید هیچ هزینه‌ای برای واردات بنزین صرف شود ولی متاسفانه ما هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۵ و ۸۶ و هم ۸۷ واردات سنگین بنزین داشته‌ایم. هدف هم این بوده كه تنها بنزین مفت در اختیار مردم قرار دهیم. آیا اگر واقعیت‌ها را به همین مردم انتقال دهیم آنها قبول می‌كنند كه همچنان این واردات انجام شود؟ این سرمایه ملی مردم است كه دولت نهم چنین صرفش می‌كند. سرمایه ملی كشور مانند سرمایه تك تك افراد جامعه برای آنان اهمیت دارد. اما دولت نهم خارج از ضابطه كارهایی انجام می‌دهد كه اثرات مخرب آن اكنون در اقتصاد كشور به وضوح دیده می‌شود، این اقدامات نیز در حالی انجام می‌شود كه توجهی به آینده نداریم.
همین دولت به اجبار بهای برق، آب و. . را ثابت نگاه داشت. اما این واقعیت نیست. دولت سالیانه میلیون‌ها دلار پول را دور می‌ریزد تا این قیمت‌ها ثابت نگاه داشته شود. به صورت روزانه ۳/۲ میلیون بشكه نفت خام به صورت مجانی به پالایشگاه‌های كشور ارائه می‌شود. در واقع بیش از آنچه كه صادر می‌كنیم نفت مجانی به پالایشگاه‌های كشور می‌دهیم. اما چه قانونی به دولت اجازه داده كه نفت را به سادگی از بین ببرد. این تنها نقطه بحران نیست. متاسفانه دولت نهم از منابع صندوق ذخیره ارزی برای واردات كالاهای مصرفی نیز استفاده می‌كند كه این اقدام خلاف قانون است. قانون به صراحت می‌گوید تنها در سال‌هایی كه درآمدهای نفتی تكافوی بوجه آن سال را ندهد، اجازه برداشت وجود دارد. این جریان آنقدرها برای قانون‌نویسان اهمیت داشت كه آن را به عنوان ماده اول آورده‌اند. متن این ماده نیز چنین است: «استفاده از وجه حساب ذخیره ارزی برای تامین مصارف بوجه‌ای عمومی دولت صرفا در صورت كاهش عواید ارزی حاصل از نفت نسبت به ارقام جدول شماره هشت، مجاز است.» این ماده صراحت كامل دارد.
جدول شماره هشت هم میزان درآمدهای نفتی را مشخص كرده است كه طی سه سال گذشته هیچگاه درآمدهای نفتی كشور از این جدول پایین‌تر نیامده است. پس عملا قانونگذار منع كرده است كه برداشتی از حساب ذخیره ارزی برای امور جاری صورت گیرد. این قانون باز هم می‌گوید: «استفاده از منابع صندوق ذخیره ارزی برای جبران كسری ناشی از بودجه عمومی ممنوع است.» ولی اكنون قانون عملا فراموش شده است. حال دولتی كه خود قانون‌شكنی می‌كند، مشخص نیست كه چگونه می‌تواند به اداره كشور ادامه دهد. دولت همین هیات امنای صندوق ذخیره ارزی را نیز منحل كرد ولی این جریان شاید چندان اهمیتی نداشته باشد چراكه وقتی شما اجازه نمی‌دهید هیچ پولی در صندوق ذخیره ارزی باقی بماند چه تفاوتی می‌كند كه هیات امنا وجود داشته باشد یا آن هم از بین برود. تمام سرمایه‌های حساب ذخیره ارزی صرف هزینه‌های جاری كشور می‌شود. در این شرایط حضور هیات امنا چه فایده‌ای دارد. زمانی هیات امنا حضور مفیدی دارد كه ایده‌ها تماما برای درآمدزایی و سرمایه‌گذاری‌های ماندگار و ملی در كشور باشد. اگر قرار است كه تمام تصمیم‌گیری‌ها حول این جریان باشد كه حساب ذخیره ارزی را چگونه خرج كنیم، تفاوتی ندارد كه چه نهادی این تصمیم را بگیرد. ارزش هیات امنا این بود كه نظارتی انجام دهد كه سرمایه‌های صندوق در چه محلی سرمایه‌گذاری شود. در اساسنامه صندوق ذخیره ارزی اشاره شده كه هیات امنا برای سرمایه‌گذاری‌ها تصمیم‌گیری می‌كند ولی وقتی دولت نهم قصد ندارد كه سرمایه‌گذاری كند حضور هیات امنا چه سودی دارد. اكنون تصور می‌كنم با توجه به قراردادهای جدید صندوق ذخیره ارزی خالی شده باشد. اگر هم منابعی باشد صرفا تا حدود ۸ میلیارد دلار است. بررسی رفتار دولت نهم و مجلس هفتم و مقایسه این دو با دولت و مجلس گذشته به وضوح تفاوت دیدگاه‌های سیاسی و اقتصادی را آشكار می‌كند. مجلس ششم به صراحت در تلاش بود تا زمینه‌های سرمایه‌گذاری در كشور ایجاد شود ولی مجلس هفتم حتی به قوانینی كه خود تدوین كرده بود نیز پایبند نماند.
در كتاب برنامه سوم دو جدول بیشتر وجود نداشت این جدول‌ها در مجلس ششم چهار بار اصلاح شد. مبنای اصلاح هم درآمدهای حاصل از نفت بود. اما شما توجه كنید جدول پیوست برنامه چهارم كه در مجلس هفتم تدوین شده بود، اصلا یكبار هم دست نخورده و تمام هزینه‌ها هم خلاف برنامه صرف شد. این نشان می‌دهد كه مجموعه دولت نهم و مجلس هفتم تا چه اندازه پایبند به قانون بودند. این درحالی است كه در ابتدای كتاب برنامه چهارم امضای آقای حدادعادل یعنی رئیس مجلس هفتم به چشم می‌خورد، ایشان قانون را به دولت ابلاغ كردند ولی همین دو مجموعه هم حاضر نشدند قانونی كه خود اصلاح كرده بودند را اجرا كنند. این می‌شود كه قانون به صورت كامل زیر پا گذاشته می‌شود.
با استفاده از همین حساب ذخیره ارزی این امكان وجود داشت كه ۵۰ میلیارد دلار برای سرمایه‌گذاری‌های بخش خصوصی وام داده شود. این حجم از سرمایه‌گذاری هم به طور حتم در تاریخ اقتصادی ایران بی‌نظیر بود. چنین سرمایه‌گذاری می‌توانست بخش كشاورزی، صنعتی و. . را دگرگون كند ولی هیچگاه چنین اتفاقی رخ نداد. متاسفانه دولت نهم منابع حاصل از نفت را بر باد داد تا باز هم گرفتاری‌های اقتصادی كشور سرجای خود باقی مانده باشد.

سایر مقالات محسن صفایی فراهانی >>

دنياي اسلام بدون وهابي‌ها آگوست 26, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

رسول جعفریان :

خبر وحشتناک و در عين حال احمقانه، اين بود که ۲۲ نفر از علماي وهابي در سعودي، عليه حزب‌الله بيانيه داده و اين گروه را به مبارزه عليه اهل سنت متهم کرده‌اند؛ اين امر، صد البته در برابر نفوذ و بُرد بي‌اندازه حزب‌الله است که همزمان با عقل و سلاح، لبنان را از لوث وجود اسرائيل و پشتيبانان آن پاک نگاه داشته و در ميان توده‌هاي عرب، اعم از شيعه و سني محبوبيت فراوني به دست آورده است.

نگاهي به دنياي اسلامي بدون وهابيت، در قرن دوازدهم و سيزدهم هجري، دنيايي نسبتا بدون اختلاف را به ما نشان مي‌دهد؛ يعني از درگيري‌هاي سياسي و مذهبي قرن دهم و اوايل قرن يازدهم که بگذريم، صلحي پايدار ميان دولت عثماني و صفوي و سپس قاجاري پديد آمد.

به علاوه، تفکر اسلامي سني مورد حمايت در اين دوره، در غالب کشورهايي که دولت عثماني بر آنها تسلط داشت، از ترکيه تا مصر و از آنجا تا عراق و حجاز، تفکري معارضه‌جويانه عليه ديگران نبود. آثار آن را به ويژه در مصر مي‌بينيم که با داشتن الازهر، فتواي تاريخي شيخ «شلتوت» براي به رسميت شناخته شدن مذهب شيعه داده مي‌شود. به علاوه، فرهنگ عالي الازهر به هيچ روي فرهنگ نفاق افکن نبود و همچنان مبناي مناسبات ميان مسلمانان را عشق و دوستي قرار مي‌داد.

اين داستان ادامه داشت تا وهابيت برآمد. از آن زمان آتش اختلافات ميان مسلمانان برافروخته‌شد، به‌طوري كه وهابي‌ها، بر پايه منابع متقن و شواهد بسيار، همه مسلمانان جز خود را کافر شمردند. دليل آن هم اين بود که همه مسلمانان غير وهابي از نظر آنان به دليل تمايلات خاص مذهبي خود مشرک تلقي مي‌شدند.
در نيمه نخست عمر وهابيت، اين مذهب به عربستان سعودي محدود بود و همچنان الازهر و مراکز علمي ديگر اهل سنت در کشورها، رهبري را در دست داشت. از زماني که بوي نفت به مشام سعودي‌ها و مشايخ آن خورد، فعاليت آنان در کشورهاي ديگر آغاز شد.
و در ادامه و براي سال‌ها، همچنان ادعاهاي تکفير ديگر مسلمانان، جز سلفي‌هاي وهابي از راديوها و خطابه‌هاي سعودي به گوش مي‌‌رسيد، اما اين بار قدري نسبت به اهل سنت آرامتر شده بود و تلاش داشت به جذب آنان بپردازد. با اين حال، تلاش پنهاني آن بود تا تمامي جريان سني را به دام وهابيت بکشانند.

اين مسأله مقاومت شگفتي را در همه نقاط جهان اسلام پديد آورد و اهل سنت از متصوفه شمال آفريقا گرفته تا گروه‌هاي عظيم سني در اندونزي و مالزي، اجازه فعاليت را از وهابيان گرفتند. با اين حال، به دليل اتکاي آنان به پول بي‌حساب نفت، آنان فعاليت‌هاي خود را پي گرفتند و در هر نقطه، گروهي را با خود همراه کردند. اينها همان‌هايي هستند که در سال‌هاي اخير، به عنوان تروريست‌هاي جهان اسلام، چهره اسلام را مشوه کرده و در حالي که دولت‌هايشان، بزرگترين همراهان با دولت‌هاي متجاوز هستند و بيشترين پايگاه‌ها را در کشورهايشان دارند، در اين باره سکوت کرده و هم‌اکنون بزرگترين رسالت خود را ايجاد نفاق ميان مسلمانان مي‌دانند.

آنان غير از انتشار انديشه‌هاي ضد عقلي از يک سو و مبارزه با تشيع از طريق انتشار کتاب و درست کردن سايت، هيچ رسالت فرهنگي براي خود نمي‌شناسند. تبديل عراق به خون و آتش در سال‌هاي ۲۰۰۷ ـ ۲۰۰۵ از آثار نفوذ تفکر وهابي در اين کشور، آن هم با اعزام نيروهاي زبده آن از همه نقاط بود.

دنياي اهل سنت که زماني از فرهنگ غني الازهر براي ايجاد دوستي و وفاق در عالم اسلامي ميان همه گروه‌ها برخوردار بود، در سال‌هاي اخير با تلاش نفاق‌افکنانه سعودي‌ها در هر نقطه روبه‌رو شده است. اکنون تنها رسالت آنان در سراسر آفريقا، تبليغات عليه شيعه بوده و اين مهمترين دغدغه آنهاست. آنان ديگر نشر اسلام را به فراموشي سپرده و صرفا براي پراکندن روح دشمني ميان مسلمانان تلاش مي‌کنند.

نگراني مهم در اين زمينه آن است که وهابيان با پول خود بتوانند فضاي کشورهاي اسلامي را مطابق ميل خود پيش ببرند. هرچند اين اقدام با مقاومت همه‌جانبه روبه‌روست، اما به هر روي، برخي از شعارهاي کهنه وهابيت همراه با خرج کردن پول بي‌شمار، مي‌تواند زمينه نفوذ به ويژه در ميان قشرهاي آسيب پذير در اين کشورها داشته باشد. روشن است، آن که بيش از همه ضرر مي‌کند، وجهه اسلام در دنياي امروز است که تصوير وهابي آن همه جا شايع مي‌شود.

با اين حال، بايد اعتراف کرد که امروز، وهابيت در سراشيبي سقوط قرار گرفته و حتي در خود سعودي نيز غالب بخش‌هاي دولت همدلي با آن ندارد و آنان را مزاحماني بيش نمي‌بيند. اقدام اخير ۲۲ نفر از علماي سعودي براي صدور اطلاعيه عليه حزب‌الله و متهم کردن آن به ايجاد جنگ شيعه و سني، در واقع، اقدامي عليه ملک عبدالله است که خود را منادي گفت‌وگوي ميان مذاهب اسلامي مي‌داند.مقاله و مقالات

اين روزها به قدري موقعيت وهابي‌هاي افراطي ضعيف شده است که انتشارات عبيکان، يکي از بزرگترين ناشران سعودي، کتاب درباره شيخ حسن صفار و انديشه‌هاي او در حجم پانصد صفحه با عنوان «الحوار و التقارب المذهبي في المشهد السعودي» منتشر مي‌کند.

بدون شک، بايد ميان اکثريت اهل سنت که متعادل بوده و منادي اسلام رحمت و انديشه هستند، با مشتي وهابي بدوي نجدي که بيش از يک صد سال است، دنياي اسلام را آميخته با کينه و دشمني و تکفير کرده‌اند تفاوت گذاشت. ايران امام خميني، همچنان منادي وحدت با تمام مسلمانان بنا بر انديشه و گفت‌وگو و رحمت است و در داخل و خارج کشور، همچنان در پي ايجاد همدلي ميان گروه‌هاي گوناگون اسلامي است .

سایر مقالات رسول جعفریان >>

همه چيز را افشا مي‌کنم! آگوست 26, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

 

رسول جعفریان:

بدون تعارف بايد گفت، در کشوري که نظم و قانون ندارد يا حاكميت قانون در آن ضعيف است، همه افشاگر مي‌شوند. چرا؟‌ به اين دليل که عده‌اي مي‌بينند قانون به تخلفات رسيدگي نمي‌کند. عده‌اي ديگر فکر مي‌کنند که اگر به دروغ افشا کنند، قانون به آنها رسيدگي نخواهد کرد. عده‌اي ديگر در اين انديشه‌اند که اگر با افشاگري حريف را از ميدان به در کنند، هيچ اتفاقي نمي‌افتد. دور بعد، افشاگري در مقابل افشاگري مطرح مي‌شود و يک تسلسل باطل اندر باطلي به راه مي‌افتد که جز بي‌حيثت کردن نظام، هيچ نتيجه‌اي ندارد. اين وسط چيزي که گم مي‌شود، حقيقت و قانون است.

از آن جالب‌تر، به قول طلبه‌ها، در اين اتهامات متقابل، يک اجماع مرکب در اين که «همه اهل خلافند»، به وجود مي‌آيد؛ زيرا هر طرف، ديگري را متهم به خلاف مي‌کند و اين يعني اين که سر اصل قضيه که همه متهمند و نيازمند افشاگري، نوعي اتفاق نظر وجود دارد.

دو ـ سه ماه است که خط افشاگري در کشور شروع شده است. البته نقطه شروع آن قديمي‌تر است؛ آن هم به زماني بر مي‌گردد که از سه سال پیش کساني مرتب وعده افشاگري مي‌دادند. آنها مرتب مي‌گفتند که هفته آينده افشا مي‌کنيم. مدتي مي‌گذشت، اما افشاگري نمي‌شد. کساني به عمد يا سهو وارد ميدان مي‌شدند و مي‌گفتند، پس داستان افشاگري چه شد؟ قرار بود مفسدين را معرفي کنند.

آن وقت‌ها، در مقابل اين وعده‌ها، هيچ‌کس نمي‌گفت، مگر مقامات اجرايي مي‌توانند افشاگري کنند؟ آيا به صرف افشاگري چيزي ثابت مي‌شود؟ افشاگري چه نسبتي با کار قوه قضائيه و نظم و قانون دارد؟‌ آيا معناي اين سخن متهم کردن قوه قضائيه نيست؟‌ همين اتهام را چه کسي بايد ثابت کند؟

خوبي کار در اين است که در اين ميان، همه اظهار تدين مي‌کنند و از آن خوبتر اين که افشاگري را هم از سر تدين انجام مي‌دهند؛ يعني براي افشاگري احساس وظيفه مي‌کنند.

از اين شگفت‌تر آن که براي افشاگري برنامه‌ريزي هم مي‌شود. اين طور که ادعا شده، چند نفر که از قضا خيلي هم به نظام و ولايت اعتقاد دارند، با هم هم‌قسم مي‌شوند تا افشاگري کنند؛ يعني آبروي برخي را بدون رعايت شرايط قانوني ببرند، درست پيش از آن که دستگاه قضايي و محکمه حکمي صادر کرده باشد. اين عين بي ولايتي است؛ معناي اين افشاگري اين است که کشور هيچ نوع نظارت ولايي ندارد.

برخي از اين افراد، همان‌هايي هستند که با پول‌هاي اهدايي و تبليغات کذايي در تهران يا شهرها به نمايندگي رسيده‌اند. آن پول‌ها البته افشاگري لازم ندارد، اما به نظر آنان براي ديگران بايد افشاگري کرد. مقاله و مقالات

براي ما که بيرون از گوديم، همه اين افشاگري‌ها يک جور است. مثلا کسي ادعا مي‌کند که فلان شخص چند ميليارد تومان بدون فاکتور هزينه کرده است. اين درست همان اندازه ارزش دارد که ديگري مدعي مي‌شود فلان شخص براي فلان مرکز يک معدن را تصاحب کرده است يا قصد وارد کردن سيگار کذايي را دارد. وقتي تقوا نيست، براي شنونده‌اي مثل ما، دو طرف يکسان هستند و اين وسط تنها فرياد‌هايي شنيده مي‌شود که صد البته وقتي زياد تکرار شد، اثرش را هم از دست مي‌دهد. جالب است که در افشاگري‌هاي اخير يک نفر ادعا کرد فلان شخص از روستايي است که همه‌شان بهايي هستند، در حالی که خود او يا اهل محل گفتند که در اين روستا بهايي وجود ندارد.

متأسفانه گاه به نظر مي‌رسد اين قبيل ادعاها و افشاگري‌ها به روشني نه براي اثبات جرم ديگران يا پاک کردن جامعه، بلکه تنها براي بيرون راندن حريف از ميدان است.

فرض کنيم اين افراد نيت خيرخواهانه داشته باشند كه البته گاه هم اين‌گونه است، یک نفر به بنده بگويد، بايد حرف چه کسي را باور کنم؟ مگر من يا هر ايراني ديگر، شناخت و معرفت به همه امور داريم که در مقابل اين همه افشاگري بتوانيم قضاوت درستي داشته باشيم؟ اگر يک جمعيتي براي کسي که افشاگري مي‌کند کف بزنند، مگر چيزي با اين کف زدن ثابت مي‌شود؟

از اينها که بگذريم، تخلفات قانوني که براي به سرقت بردن اسناد با هدف خير انجام مي‌شود، انسان را به ياد ماجراي آن روايت مي‌اندازد که دزدي مي‌گفت: من يک درهم مي‌دزدم و صدقه مي‌دهم. يک گناه مي‌کنم، اما ده ثواب. ۹ تاي آن برايم مي‌ماند. وقتي امنيت يک کشور به هم مي‌ريزد، ديگر افشاگري چه سودي دارد؟

راستش اگر دستگاه آمارگيري آبرو و اعتبار نظام در اين مملکت وجود داشت، به خوبي مي‌شد حدس زد که نظام طي اين دو ـ سه ماه چه‌اندازه بي‌اعتبار شده است.

بدترين قافيه اين شعرخواني‌ها، آنجاست که افشاگري از سوي برخي مسئولان در ميان جمعيت عليه ديگر قوا انجام شود كه البته تفسيرهاي ديگري به خود مي‌گيرد.

هيچ چيزي به‌اندازه روشن شدن حقيقت ارزشمند نيست؛ از همين رو، راه اساسي آن است که نظام، قانون و قوه قضائيه را چندان قوي کند که جايي براي افشاگري باقي نماند و دستگاه قضائي هم آنچنان پاكدست و سالم گردد كه بي‌محابا نه تنها به افشاگري بلكه به برخورد با مجرمان و متخلفان بپردازد تا هم كشور بر مدار نظم و قانون بگردد و هم اعتماد مردم از نظام سلب نشود.

اگر فکري براي اين کار صورت نگيرد، طبيعي است كه باز هم برخي چه بسا به دليل نااميد شدن از دستگاه قضا و يا اهداف ديگر خود به افشاگري دست زنند و با اين روند، اوضاع از اين که هست بدتر خواهد شد.

سایر مقالات رسول جعفریان >>

پاليزان و بحران فساد آگوست 23, 2008

Posted by الهام in سیاسی.
add a comment

 

احمد زید آبادی :

بسياري از من مي‌پرسند كه ادعاهاي عباس پالیزدار در باره فساد مالي چهره‌هاي سياسي و روحاني برجسته‌اي ‏كه از آنها اسم برده، تا چه اندازه صحت دارد؟

بر مبناي “سنت مبارزه” در ايران، مي‌توان پاسخ داد كه نه فقط همه‌اش درست است كه بخش مهمترش را هم ‏كتمان كرده است، اما از نگاه يك منتقد مسئول كه مي‌كوشد موازين انصاف را در هرگونه داوري خود لحاظ ‏كند، تنها مي‌توان گفت كه: نمي‌دانم.‏

‏”نمي‌دانم” اما پاسخي نيست كه كسي از يك تحليل‌گر سياسي بخصوص از نوع منتقد و مخالف آن بپذيرد، ‏بنابراين چنين پاسخي را معمولا حمل بر محافظه كاري افراطي و يا حتي حركتي در جهت منزه نشان دادن ‏برخي از آقايان مي‌كنند.‏

مسلما كسي نمي‌تواند منكر فساد در دستگاه حاكمه ايران شود، آن هم در حالي كه رئيس جمهور كشور شب و ‏روز از وجود مفسدان و مافيا در سطوح بالاي حكومت سخن مي‌گويد و برخي از محافل نزديك به رئوس ‏قدرت لزوم برخورد با “دانه درشتها” و نه “آفتابه دزدها” را يادآوري مي‌كنند.‏

واقعيت اين است كه از سال‌هاي دور تاكنون، در سطوحي از جامعه، بحث سوء استفاده برخي از همين كساني ‏كه عباس پالیزدار آنها را به فساد متهم كرده، مطرح بوده اما صحت و سقم آنها را فقط يك دستگاه قضايي ‏بي‌طرف و مورد اعتماد مي‌تواند تعيين كند.‏

اكنون كه دستگاه قضايي ايران مورد هجوم يك جناح تندرو قرار دارد، بسياري از نيروهاي سياسي در به ‏چالش كشيدن آن احتياط به خرج مي دهند، زيرا تجربه نشان داده كه تغيير و تحولات داخل اين دستگاه بر ‏مبناي نزاع‌هاي سياسي، همواره اوضاع اين نهاد را بدتر از پيش كرده است.‏

در واقع، بيم از آن است كه عده‌اي ضمن متهم كردن دستگاه قضايي به عدم اجراي عدالت، خود بر اين دستگاه ‏مسلط شوند و براي رقيبان سياسي خود اقدام به پرونده سازي آن هم از نوع فساد مالي و اقتصادي كنند. اين در ‏حالي است كه قوه قضائيه در حال حاضر هم نهادي اجماعي و مورد اعتماد تلقي نمي‌شود، اما اين وضعيت ‏قبل از آنكه ناشي از عملكرد خاص اين دستگاه باشد، به مجموعه نظام سياسي بر مي‌گردد.‏

در حقيقت، همه نظام‌هاي سياسي در معرض فسادند، زيرا گويا نهاد بشر آنگونه كه تصور مي‌شود، لزوما به ‏خير گرايش ندارد. اما تجربه بشري براي مهار و محدود كردن فساد راههايي كشف كرده كه بدون توجه به ‏آنها، يك نظام سياسي غرق در فساد مي‌شود و از هم مي‌پاشد.‏

عدم مصونيت رهبران جوامع و پاسخگويي آنها در مقابل نهادهاي اجماعي و يا برآمده از راي مردم، نخستين ‏تدبيري است كه بشر امروز براي مقابله با فساد انديشيده است.‏

در جامعه‌اي كه به هر دليلي افراد صاحب قدرت از تير رس انتقاد عمومي در امان باشند و دستگاههاي ‏اجماعي امكان حسابرسي از دخل و خرج آنان را نداشته باشند، به طور اجتناب ناپذيري فساد رشد مي‌كند و ‏ريشه مي‌دواند.مقاله و مقالات
‏ ‏

دومين تدبير بشر در اين زمينه، امنيت رسانه‌هاي جمعي براي انتقاد و افشاي مفاسد است. هر چند كه هر چه ‏رسانه‌ها در اين موارد بنويسند، لزوما درست نيست و خود آنها ممكن است به علت ايراد تهمت وافتراء به ‏افراد حقيقي و حقوقي به مجازات برسند، اما فضاي باز رسانه‌اي مهمترين عامل در جهت بازداشتن مسئولان ‏يك كشور از سوء استفاده از موقعيت خود و يا زد وبندهاي پشت پرده به نفع خود است. از اين رو، تا زماني ‏كه يك رهبر سياسي به آزادي رسانه‌ها به صورت معقول و صحيح خود معتقد نباشد، به شعار مبارزه با فساد ‏او نه فقط نمي‌توان وقعي نهاد بلكه بايد به ادعاهاي او مشكوك شد.‏

وجود يك دستگاه قضايي بي‌طرف و غير سياسي كه مورد اعتماد عموم باشد، سومين تدبير بشر براي كنترل ‏فساد است.‏

متاسفانه ساختار نظام سياسي ايران، اجازه شكل گيري يك عدليه بي طرف و غير سياسي را نمي‌دهد. هر چند ‏كه برخي از قضات اين دستگاه، شريف و با انصاف‌اند، اما اغلب كساني را كه امثال من به طور بلاواسطه ‏آنها را تجربه كرده‌ايم، نه فقط تلاشي براي بي‌طرف نشان دادن خود، نشان نمي‌دهند، بلكه از اين كه خود را ‏هر چه بيشتر به دستگاه قدرت سياسي وابسته و مدافع آننشان دهند، به خود مي‌بالند!‏

مسلما در فقدان اين تدابير، فساد به طور طبيعي در سطوح رسمي رشد مي‌كند، اما اينكه كدام شخص به طور ‏خاص فاسد است يا نيست، به ندرت مشخص مي‌شود. به همين علت، مردم همه مسئولان را به فساد متهم ‏مي‌كنند و اگر كسي هر يك از آنان را به فساد خاصي متهم كند، در اظهاراتش ترديد نمي‌كنند.‏

اميدوارم تجربه سخنراني آقاي پاليزدار كه بسياري از مقام‌هاي روحاني و سياسي را در معرض اتهام‌هاي ‏مشخص قرار داده و خواه ناخواه آنان را در جامعه بد نام كرده است، درسي باشد براي مسئولاني كه تصور ‏مي‌كنند با چشم بستن بر تدابير بشري براي مهار فساد، جامعه از آنان تصوير پاك و سالمي خواهد داشت، حال ‏آنكه چنين رفتاري، تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. ‏

سایر مقالات احمد زید آبادی >>