طرح امنیت اجتماعی؛ «اهداف آشکار و پنهان» فوریه 26, 2009
Posted by الهام in آزادی بیان, اجتماعی, احمدرضا رادان, احمدی نژاد, اخبار ایران, اخبار فارسی, اخبار وبلاگستان, سیاسی, طرح امنیت اجتماعی, عکس.Tags: فرمانده نیروی انتظامی ایران, نقض حقوق شهروندی, نیروی انتظامی, امنیت اجتماعی, اهداف آشکار و پنهان طرح امنیت اجتماعی, اهداف دولت جمهوری اسلامی, احمدرضا رادان, جامعه اسلامی, حفظ و حراست از حقوق و کرامت شهروندان, شئونات جامعه اسلامی, طرح امنیت اجتماعی
add a comment
احمدرضا رادان، جانشین فرمانده نیروی انتظامی ایران، حمایت محمود احمدینژاد را از آن چه طرح امنیت اجتماعی خوانده میشود ستود و گفت این طرح با قوت بیشتری ادامه مییابد.
روز پنجشنبه، قوه قضائیه نیز با اشاره به نقطه نظر همه دستگاهها بر سر طرح امنیت اجتماعی اعلام کرد در لزوم این طرح تردیدی وجود ندارد.
اکبر کرمی، تحلیلگر مسائل ایران، لزوم اجرای طرح را از نظر مقامات ایرانی این گونه توضیح میدهد: «طراحان این طرح بر این باورند که یک سری مشکلات اجتماعی وجود دارد که به ناامنیهای اجتماعی دامن میزند. با توجه به عملکردی هم که دارند به نظر میرسد این مشکلات مشکلاتی است در زمینه رفتارهای اجتماعی، رفتار شهروندان، و پوشش آنها که با شئونات جامعه اسلامی ناهماهنگ است.»
اما اهداف دولت جمهوری اسلامی از این طرح چیست؟
مهرداد درویشپور، جامعهشناس در سوئد، میگوید: «تشدید کنترل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شهروندان هست و نوعی شدت بخشیدن به سختگیریهای ایدئولوژیک و دینی در سطح جامعه. دولتمداران حاکم سعی کردهاند با نوعی مقابله ایدئولوژیک کنترل رفتارهای جنسی، پوششی و اجتماعی بهویژه نسل جوان را شدت ببخشند.»
پیشتر محمود احمدینژاد در نامهای که بسیاری آن را دستور بازنگری در طرح اجتماعی تلقی کردند خطاب به صادق محصولی، وزیر کشور، نوشت: «حفظ و حراست از حقوق و کرامت شهروندان از وظایف اصلی حکومت است.»
اما غلامحسین الهام، سخنگوی دولت ایران، پیشتر گفته بود دولت احمدینژاد در طرح امنیت اجتماعی مسئولیتی ندارد، اقدامی که برخی تحلیلگران از جمله اکبر کرمی آن را عقبنشینی دولت در این طرح برآورد کردند.
آقای کرمی میگوید: «داریم به انتخابات ریاست جمهوری نزدیک میشویم و این طرح یک ظاهر بسیار منفی در افکار عمومی ایجاد کرده است. طبیعی است کسانی که میخواهند در چنین شرایطی خود را در معرض قضاوت مردم قرار دهند مسئولیت این گونه رفتارها را نپذیرند. دولت در کوران اجرای این طرح با آن مخالفت نکرد و حتی تلویحاً و تصریحاً موافقت خود را اعلام کرد.»
محمود احمدینژاد سه سال پیش و قبل از برگزاری نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نیز حرفهای مشابه زده بود، از جمله این که «واقعاً مشکل مردم ما الان شکل موی بچههای ماست؟ بچه ها دوست دارند موهایشان را بگذارند. به من و تو چه ربطی دارد؟ مردم سلائق گوناگون دارند. چرا مردم را کوچک میکنید؟»
اما مردم در کوچه و خیابان چیزی غیر از این را تجربه کردند. برخوردهایی که در پارهای موارد به درگیری ماموران و شهروندان منجر شد. این رفتارها بسیاری از جمله فاطمه حقیقتجو، نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی را به واکنش واداشت: «باید از آقای احمدینژاد پرسید که در این سه سال، وی کجا بوده؟ آیا هیچ گاه متوجه رفتارهای نامناسب نیروی انتظامی با زنان و جوانان نبوده؟ خواسته من به عنوان یک شهروند از آقای احمدینژاد رئیس جمهور است که به جای این که نزدیک انتخابات به فریب افکار عمومی بپردازند به طور مشخص بگویند که چرا دولت ایشان کارنامه بسیار وحشتناکی در نقض حقوق شهروندی دارد؟»
طرح امنیت اجتماعی از فروردینماه ۱۳۸۶ در دستور کار نیروی انتظامی قرار گرفت. هرچند برخی تحلیلگران معتقد بودند این طرح مقطعی خواهد بود، پس از گذشت دو سال هنوز اجرای این طرح ادامه دارد.
اما به نوشته روزنامه سرمایه اکنون سئوال مهم این است که پس از دو سال چه کسی باید پاسخگوی هزینه چنین رفتارهایی در حاشیه طرح امنیت اجتماعی باشد؟
همسر الهام ضمن حمایت از پادشاهان قاجاریه گفت: «اگر سايت را ببنديد، در خيابانها فرياد ميزنم فوریه 26, 2009
Posted by الهام in اخبار ایران, اخبار فارسی, اخبار وبلاگستان, سیاسی, فاطمه رجبی, مقاله.Tags: فاسدهاي عقيدتي, فاطمه رجبی, مفسدان خانوادهسالار, انتقاد فاطمه رجبی از خاتمی, انتقاد از خاتمی, اصلاح طلبان, تعطیلی وبلاک شخصی فاطمه رجبی, دولت نهم, سفرنامه کربلا, شاهان قاجاریه, صدا و سیما, صدا و سیما بر علیه پادشاهان قاجار فیلم ساخته, غارتگران بيتالمال
add a comment
فاطمه رجبی در اظهارات جدید خود ضمن انتقاد از خاتمی برای شرکت در اركستر سمفونيك از اینکه در زمان اصلاح طلبان، صدا و سیما بر علیه پادشاهان قاجار فیلم ساخته شده است اظهار تاسف کرد.
فاطمه رجبی در یادداشتی که با عنوان سفرنامه کربلا در واکنش به تعطیلی وبلاک شخصی اش توسط دولت نهم گفت:«مگر من چه ميگويم؟ چه ميخواهم؟ آيا جز اين كه عليه غارتگران بيتالمال، مفسدان خانوادهسالار، و فاسدهاي عقيدتي كه حتي به خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام هم رحم نميكنند، چه رسد به ولايتفقيه و ايمان مردم، حرف ديگري ميزنم يا مينويسم؟» او ادامه می دهد: «اگر سايت را ببنديد، در خيابانها فرياد ميزنم.تخريب بيش از اين هم كه از مافياگران بر نميآيد.آقاي فلاني، اسلام و انقلاب و مسلمين را به بهاي همه تشنگي و شيفتگي قدرت خود و خانواده سركوب و لگدمال كرده و ميكند، فقط مانده ترور فيزيكي من! كه آن هم بسم الله!
او در به بهان ساخته شدن ایوانی در کاظمین توسط ناصر الدین شاه می نویسد: « در ايوان كاظمين عليهمالسلام كتيبهاي ديدم مبني بر اين كه آن ايوان را ناصرالدين شاه قاجار ساخته است.همانجا گفتم: اين همان شاهنشاهي قاجاري است كه متصديان فرهنگي جمهوري اسلامي، به ويژه از دهه دوم به بعد در تبعيت از «رضاخاني»ها پيوسته عليه آن فيلم ميسازند، و فحش ميدهند و مسخره ميكنند…و به حق و به ناحق قاجاريه را كه ظاهري از دين داشتند لگدمال ميكنند«
او در ادمه با انتقاد از خاتمی می گوید:«اما يادمان ميرود كه از افتخارات خاتمي دينستيز آن است كه با داشتن لباس دين، هم در داخل كشور در اركستر سمفونيك شركت ميكرد – در عهد رياستجمهوري – و هم با پرداختن صدها ميليون تومان از بيتالمال، صندليهاي سالن «اپرا باله» شهر «دوشنبه تاجيكستان» را تعمير! مرحبا به اين حاكم نظام اسلامي در لباس روحانيت و بدا به حال شاه قاجار!!»او در پایان می نویسد:« يك نكته مهم در سفر عراق، مشاهده «توسعه و اصلاحات» در اين كشور بود! اشباع بازارها از اجناس چيني و تغيير فاحش رفتار و اخلاق مردم و فروشندگان، نماد كامل توسعهيافتگي عراق و مردم آن است.از سوي ديگر تبليغات انتخابات با تصاوير زناني با حجابي از نوع فائزه هاشمي، و يا كاملا بدون حجاب، تصوير عبدالعزيز حكيم با ژستي تقليدي از هاشمي و خاتمي در پوسترهايي بدون هر شعار اسلامي يا انقلابي، و امضاي پوسترهايي با عنوان «اصلاح الوطن» يا «اصلاحيدن».كاملا روشن است كه دموكراسي امريكاييها در اشغالگري عراق ثمر داده است.به همين جهت محمد خاتمي در سفر به واشنگتن خواهان استمرار حضور امريكا در عراق شد.»
وضعیت ساکنین دبی به دنبال رکود اقتصادی / کارتون فوریه 25, 2009
Posted by الهام in اقتصاد, قیمت ها, کاریکاتور, یک عکس یک خبر.Tags: وضعیت اعراب, وضعیت ساکنین دبی, کارتون, رکود اقتصادی, رکود اقتصادی دبی
add a comment
آقای خامنه ای و هم سلولی هایش فوریه 24, 2009
Posted by الهام in Uncategorized.Tags: مقام ولایت, هوشنگ اسدی, آقای خامنه ای و هم سلولی هایش, خامنه ای, خامنه ای در زندان شاه, زندانی شاه
add a comment
به قلم هوشنگ اسدی : چشم هایم را می بندم آقای خامنه ای وهمراه شما وارد راهروهای کمیته مشترک می شوم. درردای ولایت می روید و خدم و حشم دنبالتان هستند. من مثل همان سی و اندی سال پیش جز قبای آزادی به دوش ندارم.
با هم زندانی شاه بودیم و هم سلول. حالا تبعیدی شمایم. شما در مقام ولایت. من در غربت. آخر ماموران شما به من گفتند: “تو دراینجا غریبه ای. برو گمشو.” باور می کنید در کشور خودم به من گفتند تو غریبه ای. همان غیر خودی. اما شما که رهبر خودی ها هستید، دارید به همان سلولی می رسید که با هم بودیم. چه خوب هم یادتان است. هزار ماشاء اله به این حافظه. من هم مثل سایه دنبالتان هستم. کسی حرفهای شما را کلمه به کلمه ثبت کرده و روی سایت گذاشته. من این نوشته را می خوانم و همراه شما می آیم.
از حمام رفتن گفته اید. یادتان هست چهار نفری ـ با علی و ساسان- باآن صابون های رختشویی خودمان را گربه شور می کردیم؟ چقدر خجالت می کشیدید و چقدر می خندیدیم. در آن فضای ظلمت و زور چقدرخوش بودیم. تحقیر می شدیم. کتک می خوردیم. موهای شما را می گرفتند ومی کشیدند. ساسان را زیر شکنجه به حال مرگ انداخته بودند. وقتی دردهان آن “کمونیست” بادست خودتان غذا می گذاشتید چه برقی داشت چشم هایتان.
همه اینهارا یک بار بطور مختصر تحت عنوان با آقای خامنه ای در زندان شاه نوشته ام. بطور مفصل هم درکتاب خاطراتم هست. از شما چه ینهان می ترسم منتشر کنم و مامورین شماکار دستم بدهند و در این پیری و غربت بلائی سرم بیاورند. هرچند در کتاب من جز چهره سی و چند سال پیش شمانیست.
بله آقای خامنه ای. شما رابه یاد می آورم که دارید زار می زنید و قرآن می خوانید. نگاهتان از پنجره سلول به آسمان است. خدائی را می جوئید که رحمان و رحیم است. و من جوان خام چهارزانو نشسته ام و در رویاهایم روزی رامی بینم که آزادی بیاید. روزی که شما قرآن ونمازتان را بخوانید. من هم شولوخوف و فروغ و شاملو. شما ازکنار “گنبد فیروزه” بگذرید و به مسجد بروید. ما هم در خیابان استانبول ماهی فروش ها را ردکنیم و به باده فروشی “احمد باده” برویم. و همه هم فکر ساختن ایران باشیم. شما آخرت مردم را مراقب باشید و ما هم امروزشان را…
صدای فریادی از زیر هشت می آید و هر دو ساکت می شویم. شما آن فریادها را هنوز به یاد دارید.خودتان گفته اید و یکی نوشته است. چه خوب است سلول و شکنجه و فریاد را فراموش نکرده اید. از بازجویتان هم نام برده اید: منوچهری. بله. یادم هست.
چه جالب آقای خامنه ای. منوچهری بازجوی علیرضا اکبری شاندیزهم بود. او رابه یاد دارید ؟ شاندیز ییلاق معروف و خوش و آب هوای مشهد است. شما هم در ایام سختی و فشار دستگاه می رفتید خانه آنها به پناه. خانم های دو خانه هم با هم رفت آمد داشتند. علیرضا را گرفتند. علی آن چریک مسلمان ۱۸ ساله و ساسان آن فدائی مسلح شش سال زندان گرفتند. همه هم سلولی ها زنده ماندیم من ششماه بعد و شما هشت ماه بعد آزاد شدیم. علیر ضا که بازجویش هم با شما یکی بود، به یک سال محکوم شد. او زنده ماند.
اینها را در سلول ۹ همین بندی که شما دارید بازدید می کنید، برایم گفت.نه. نه. زمان شاه نبود. زمان شما بود. شما حالارئیس جمهوربودید و ما هر دو زندانی. دیگر منوچهری و رسولی و ازغندی و بقیه نبودند. حالا “برادر” ها جایشان را گرفته بودند. عجیب است واقعا آقای خامنه ای. عجیب است. این بار بازجوی من و علیرضا یکی بود: “برادرحمید”. شما او را خیلی خوب می شناسید. آقای ناصر سرمدی پارسا را می گویم. وقتی شنیدم سربند قتل های زنجیره ای چنان سرش داد زده اید که سکته کرده دلم بیشتر بحالش سوخت. شکنجه آدم ها برای رسیدن به قدرت و “سکته زدن” در برابر قدرت بزرگتر. تازه به قول شما معتقدین جواب آن دنیایش هنوز مانده است.
بله آقای خامنه ای شما سرکسی داد زده بودید که مراسه ماه تمام شکنجه داد. به زوروادارم کرد مدفوعم را بخورم. خدائیش منوچهری و دوستانش این کار ها را نمی کردند. می کردند؟ “برادر حمید” شبیه این رفتار را هم با علیرضا اکبری کرد. زندگی مرا زنده نگه داشت، اما علیرضا را اعدام کردند. جرمش؟ خوب معلوم است همه ما “جاسوس” جائی هستیم. قصدبراندازی داشته ایم. فساد جنسی داریم… و…
خوشمزه اینجاست آقا ی خامنه ای که من و علیرضا طبق خط و ربط سیاسی جریانی که به آن وابسته بودیم از” انقلاب شکوهمند اسلامی” دفاع می کردیم. جانانه دفاع می کردیم. درست مثل رحمان هاتفی. آن جوان چشم سبز موخرمائی حتما یادتان هست. سال ۵۵ با هم آمدیم خانه شما در کوچه فریدونی مشهد. چه سادگی و روحانیتی داشت آن خانه. یک نوکر بیشتر نداشتید که بعدا ملک الشعرایتان شد. شما و رحمان سه چهار ساعتی با هم بحث کردید. وقت خداحافظی، درست درچهار چوب در بازوی مرا گرفتید و آهسته گفتید:
- جوان نازنین با سوادی است، حیف که کمونیست است…
آن جوان نازنین هم تا لحظه آخر نه تنها از انقلاب دفاع کرد، که دفاع از انقلاب را هم تئوریزه کرد و عجبا گیر “برادر حمید” افتاد. و او بامشارکت “برادر مجتبی” چنان بلائی سرش آوردند که صورتش را با ناخن درید و بعد رگ هایش را با دندان جوید.
به آذین که در سلول کناری من خبری راشنید، مدت ها با صدای بلند می گریست. محمود اعتماد زاده ـ به آذین- را می دانم که خوب می شناسید. کلی در باره اش حرف زدیم. بعد ها هم که ترجمه هایش را از شولوخف برایتان آوردم خواندید ونکاتی را از آنها بیرون کشیدید که راستش حظ کردم. مرتب هم از “نثرمحشر” به آذین تعریف می کردید.
بله آقای خامنه ای . به قول شاملو- که شما اصلا از او خوشتان نمی آید- “روزگارغریبی” شد. شما رئیس جمهور بودید. من در سلولی بودم که در زمان شاه در سلول کناریش با هم بودیم.
شما هنوز دارید از” موزه عبرت” بازدید می کنید که همان “کمیته مشترک” خودمان باشد. در سلول کناری من “به آذین” بود و پشت پنجره پیکر بیجان رحمان هاتفی را انداخته بودند. نه من، نه به آذین، نه رحمان و نه علیرضا هیچ جرمی نداشتیم جز اختلاف عقیده با حکومت شما. همین. آن سه نفر دیگر نیستند و مرا ازخانه ام بیرون کرده اند.
شما دارید هنوز از موزه عبرت بازدید می کند. از کنار مجسمه منوچهری و ازغندی می گذرید. دارند یک زندانی را شلاق می زنند، سر دیگری را درحوض کرده اند و شمابه خاطر دارید کسی را از میله ها آویخته بودند….
اینها را می بینید وسر تکان می دهید به افسوس و می گذرید. کسی نیست که از او بپرسید:
- در فاصله ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۰ که کمیته مشترک موزه عبرت شد، دراینجا چه خبر بود؟ سراغ برادرها”حمید” و”مجتبی” و “محمود” و “رحیم” وبقیه را بگیرید. شاید کسی باشد به شمابگوید این”برادر” ها روی منوچهری و حسینی و رسولی را سفید کردند. شاید به شمابگویند که صدای فریادی که در زمان شاه از اتاق شکنجه می شنیدید، بلند وبلندتر شده بود.
همه هم سلولی هایتان که مخالف رژیم شاه بودند، زنده ماندند. شماو علیرضا و اکبری شاندیز و رحمان هاتفی و به آذین که از سران گروههای مخالف شاه بودید، زنده ماندید. و حالا شما و من مانده ایم. خانه کوچک کوچه فریدونی تبدیل شده به کاخ. هرسال شاعران دسته دسته می آیند و در وصف شما شعر می خوانند. یادتان می آید که زمانی درمجلس شعر امیری فیروز کوهی، مهدی اخوان ثالث و شفیعی کدکنی می نشستید ؟
خودتان برایم تعریف کرده اید. برای من که شانسی زنده ام. اگر به موقع نمی آمدم بیرون حتما کلکم را کنده بودند. برادر سعید مرتضوی که می گویند قاضی محبوب شماست به من گفت: “بیخود به تو رحم کردیم و زنده ماندی. هنوز هم دیر نشده است.”
آقای خامنه ای! شما کسانی راکه نام بردم می شناسید. و ما نام های نخستین یک فهرست بلند تمام نشدنی هستیم که می شناسید و نمی شناسید. از گاکیک آوانسیان شروع کنید و بیائید جلو. چند هزار نفری می شوند که اعدام شده اند، سال های دراز زندانی بوده اند، از سر ناچاری کشور خود را ترک کرده اند، بیکارند، خانه نشین اند و اغلب از بهترین فرزندان ایرانند.
شما را به خدائی که عشق ورزی تان را با او شاهد بوده ام، تنگ غروب های سلول همین کمیته مشترک گریه می کردید که منوچهری ها و رسولی ها و ازغندی ها بروند و به جایشان برادر حمیدها ومجتبی ها و رحیم ها بیایند؟ کافی بود از بلندگوی کمیته مشترک صدای اذان بلند شود و جای فریادهای مستانه شبهای رسولی را بگیرد؟ باتغییر اسم شکنجه به ”تعزیر” همه چیز حل می شد؟ اینها را می خواستید؟
بعد هم بیست سال و اندی تاریخ کمیته مشترک را که شده بود “زندان توحید” و “بند ۳۰۰۰ اوین” خط می زدند و اسمش را می گذاشتند “موزه عبرت” همه چیز را حل می کرد؟
شما دارید در میان بادمجان دور قاب چین ها کمیته مشترک را ترک می کنید. من می روم وگوشه همان سلول که با هم بودیم، می نشینم. چشم های خیسم را می بندم. بر این جهان تلخ می بندم. نگهبان در را قفل می کند. شما می روید که کارجهان رافیصله بدهید. چقدر دلم می خواهد شما بر گردید. علی و ساسان هم بیایند. چهار نفری گرد سفره بنشنیم و طرحی نو در اندازیم:
- نه.نه. بچه ها نشد. قرارمان این نبود. هرکدام از مابه قدرت می رسیدیم حتما کاردو حکومتی راکه این زندان را برپا نگه داشتند می کردیم. شاید هم بدتر. به اسم دین، خلق، آزادی و… اسم ها عوض می شد و رسم ها باقی می ماند. نه. بیائید فراموش کنیم. قول بدهیم هر کدام به قدرت رسیدیم، همان روز بگوئیم همه زندان ها را مبدل کنند به گلفروشی، باده فروشی، کتابفروشی و نماز خانه. درآنجا گل آزادی بفروشیم. باده عشق بنوشیم. کتاب قانون بفروشیم. همه عقاید و مذاهب را دعوت کنیم تا به درگاه خدای خویش سجده کنند. باده نوشان رکعتی نمازبخوانند و نمازگزاران قطره ای می بنوشند تا تکه های پراکنده ایران به هم برسد. آخر این چه دیاری است که هم باده نوشان در قدرت ما را می کشند و همه مومنین بر مصدر؟
حالا شما رسیده اید به مقر فرماندهی خود. ناهار نوش جان می کنید. سر بر سجاده می گذارید و کمیته مشترک و موزه عبرت را فراموش می کنید. و من گوشه همان سلول نشسته ام و تا ابد زار می زنم. تا روزی که آزادی درکشورم بال بگشاید، قانون حاکم شود، قدرت در انحصار کسی نماند، هیچ کس در کشور خود غریبه نباشد….
خواهش می کنم در را باز نکنید. بگذارید در اشک وآروزی خود غوطه بزنم.
منبع: روزآنلاین
“خانه ای از نی”، خطاب به آيت الله خامنه ای، محمدمحسن سازگارا فوریه 20, 2009
Posted by الهام in اخبار ایران, روزنامه, سیاسی, گفتگو.Tags: محمدمحسن سازگارا, کيهان, آقای خامنه ای, آيت الله خامنه ای, خانه ای از نی, رهبری نظام جمهوری اسلامی
add a comment
جناب آقای خامنه ای؛
در چند هفته گذشته، رسانه های تحت امر جناب عالی چون صدا و سيما و کيهان پا را از گليم خود درازتر کرده و آن چه تهمت و ناسزا بوده نصيب بنده کرده اند. گفته های اين رسانه های مامور ارزش پاسخگويی ندارند اما از آنجا که حرفهای آنها منعکس کننده مواضع و نظرات حضرتعالی است، فکر کردم اين چند خط را خطاب به شما بنويسم. شايد کمی به خود بياييد و تقوا پيشه کنيد.
اول- در بيست سال گذشته که جنابعالی در مسئوليت رهبری نظام جمهوری اسلامی قرار داشته ايد، برای سرکوب مخالفين و تثبيت پايه های قدرت خود، بدون استثناء (حتی بدون يک استثناء) تمام مخالفين خود را به عامل آمريکا و سپس اسرائيل و ديگر کشورها متهم کرده ايد. در اين راه حتی کسانی که مخالف شما نبوده اند و فقط ديدگاه و نظری غير از نظر شما و يا تفسيری از دين و دنيا غير از تفسير شما داشته اند را هم به اين اتهامات مزين کرده ايد. برايتان هم فرق نمی کرده مخاطب شما معلمين بوده اند يا کارگران، فعالين حقوق زنان بوده اند يا مدافعين حقوق بشر، بازاريان بوده اند يا دانشجويان، روحانيان بوده اند يا دانشگاهيان، نويسندگان بوده اند يا روزنامه نگاران، سياسی بوده اند يا غير سياسی. حتی اصلاح طلبان داخل حکومت هم از اين تهمت و برچسب زنی شما در امان نبوده اند. توپخانه صدا و سيما و روزنامه هايی چون کيهان به محض کسب اجازه از شما، شليک تهمت و افترا را شروع کرده اند. شب و روز نغمه مرگ بر اين و مرگ بر آن سر می دهيد و همگان را مطيع خود می خواهيد، غافل از آن که به قول شيخ اجل:
کس نيايد به زير سايه بوم
گر همای از جهان شود معدوم
به همين دليل هر کس و هر گروه اجتماعی يا سياسی که به نوعی در راه دموکراسی، حقوق بشر، آزاد انديشی و مطالبات به حق مردم ايران می کوشد، اگر از جانب رسانه های مامور شما به مزدوری و وابستگی و پادويی و حقوق بگيری آمريکا و اسرائيل و ديگران متهم نشود، به نظرم حتما بايد در اصالت کار خود شک کند و قبول کند که يک جای کارش لنگ است و لابد به نوعی آب به آسياب استبداد دينی می ريزد که از ماشين تهمت زنی شما در امان مانده است.
دوم- من مدت ها فکر کرده ام که چرا شما اين گونه ايد. يک بخش از اين رفتار شما را به درد بی درمان درون جامعه و ميان مردم ايران، يعنی تهمت زنی و بد بينی نسبت می دادم و هنوز هم می دهم. يک بخش ديگر را هم ناشی از ساختار ذهنی و بدبينی مفرط شما می دانستم و هنوز هم می دانم، به خصوص با قوت بيمارگونه تئوری توطئه در ذهن شما. جنابعالی تمام حوادث عالم را ناشی از برنامه ريزی يک هيئت مديره برای کل دنيا به نام “دشمن” می دانيد و فکر می کنيد که تمام حوادث سياسی عالم از عصر رنسانس تا حالا حاصل کار يک عده سرمايه دار و صهيونيست است که می خواهند ماديت و انسان محوری و انحراف اخلاقی را جايگزين معنويت و خدا محوری نمايند و چون جمهوری اسلامی و شخص شما هم سمبل اين معنويت و بازگشت به خدا و نشانه حکومت صالحان هستيد، لذا شب و روز هم عليه جمهوری اسلامی و شخص شما توطئه می کنند. تمام سياستمداران و حتی متفکرين، به خصوص غربی ها هم عروسک خيمه شب بازی آن هيئت مديره پشت پرده، دانسته يا ندانسته، هستند. معتقدم که اين ذهنيت و تفسير بيمارگونه از عالم، نزد شما و بسياری از اطرافيانتان به شدت جاری است و اثبات حرفم را هم اتفاقا بيش از همه، نوشتجات همين روزنامه کيهان و برنامه های صدا و سيما می دانم که نظرات و تئوری های شما را اعلام می کنند و چکيده هزاران صفحه نوشته و صدها ساعت برنامه و تحليل اين رسانه ها هم همين چند خطی است که اين جا آوردم. شما هنوز هم از اين بيماری رنج می بريد و اميدی هم به بهبودی نيست.
تا اين جا دو ضلع “تثبيت استبداد” و “بيماری ذهنی” توجيه اصلی من برای تهمت پراکنی و برچسب زنی روزمره شما و کيهان و صدا وسيما و ساير رسانه هايتان بوده است.
و اما سوم- چندی پيش به جوان محقق ايرانی برخورد کردم که سال ها است برای رساله دکترايش روی اسناد سازمان امنيت آلمان شرقی (اشتازی) که اکنون در اختيار پليس جمهوری فدرال آلمان است، کار می کند. او با معرفی دانشگاهش و با پيگيری های فراوان توانسته به سراغ آن بخش از اسنادی برود که هنوز اجازه انتشار و در اختيار عموم قرار گرفتن را نيافته اند. اين اسناد نشان می دهند که پس از پيروزی انقلاب اسلامی در ايران، به دليل حساسيت ها روی شوروی و شعار نه شرقی- نه غربی حاکم بر انقلاب و همچنين به دليل سکونت رهبران حزب توده طی ساليانی طولانی در آلمان شرقی و همکاری تنی چند از رهبران اين حزب با سازمان امنيت آلمان شرقی و در نتيجه تخصص و تبحر اين سازمان در امور ايران، شوروی تصميم می گيرد که بخش اصلی امور ايران را در سازمان امنيت آلمان شرقی متمرکز کند و جالب است که يکی از افسران عالی رتبه “ک. گ. ب” (سازمان امنيت معروف شوروی) که بخشی از مسئوليت امور ايران را هم داشته، همين جناب ولاديمير پوتين بوده که حتما معرف حضور جنابعالی هست و در سفر اخيرش به تهران “حضرت مسيح” را هم در وجود شما ديد.
گزارش های ماموران امنيتی که در قالب هيئت های تجاری برای همکاری در زمينه فروش و توليد سلاح از آلمان شرقی به ايران آمده اند نشان می دهند که نسبت به جنابعالی نظر بسيار مثبتی دارند و قول و قرارهايی که با شما در زمانی که عضو شورای انقلاب و رابط اين شورا با وزارت دفاع بوده ايد گذاشته اند بسيار خواندنی است، به خصوص اصرار شما برای نزديکی بيشتر با شوروی و همکاری روزافزون با بلوک شرق. به گفته اين جوان محقق که زحمت مطالعه هزاران صفحه اسناد را به خود هموار کرده، اتفاقا نه فقط اظهارات جنابعالی به مامورين آلمان شرقی بسيار جالب است بلکه جالب تر از آن ارزيابی های بسيار مثبت افسران اطلاعاتی روسی از ارتباطات با شما است. و باز هم نکته جالب اين که از زمانی به بعد محبت افسران اطلاعاتی روسی و آلمان شرقی به حزب توده سرد می شود و چندان نگرانی هم برای قلع و قمع آنان ندارند و ديگر به گزارش های آن ها که در خطر هم قرار دارند، توجهی نمی کنند. نمی دانم که آيا در نهايت دولت آلمان اجازه خواهد داد که اين بخش از اسناد منتشر شود يا نه، اما اين را می دانم که کسی مثل شما که چنين در خانه شيشه ای نشسته، نبايد شب و روز به خلق خدا سنگ اندازی کند و باز هم به قول سعدی عليه الرحمه که “هندويی نفت اندازی همی کرد. حکيمی گذر کرد و گفت: آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است.” ، ولو آن که به اين روش قديمی سياسی هم معتقد باشيد که اگر “به همه فحش بدهی و تهمت بزنی، کسی از خودت نمی پرسد چه کاره ای و از کجا آمده ای”. واقعا اگر کسی يک دهم چنين اسنادی از ارتباطات با بيگانگان را داشته باشد با او چه رفتاری می کنيد و چه بلايی بر سرش می آوريد؟ قدری به خودتان بياييد.
آقای خامنه ای؛
من بر خلاف شما از خدا می ترسم و به خودم اجازه نمی دهم با آبروی بندگان خدا بازی کنم، حتی اگر جنابعالی باشيد. به اين آيه قرآن هم اعتقاد دارم که “دشمنی با قومی شما را از جاده عدالت منحرف نسازد، عدالت پيشه کنيد که به تقوا نزديک تراست” ( مائده ۸). به همين دليل بيش از اين چيزی نمی گويم و قضاوتی هم نمی کنم. صبر می کنم تا اسناد ارتباطات شما با مامورين آلمان شرقی روشن و شفاف به زودی منتشر شود و قضاوت را هم ملت ايران خواهد کرد. اما بالاتر از همه ما خداوند دانايی است که ناظر بر اعمال همه ما است. شما را دعوت می کنم که تقوا پيشه کنيد و تنها کمی از خدا بترسيد.
همين.
محمدمحسن سازگارا
بيست و نهم بهمن ماه ۱۳۷۸
عکس – واکنش سفیر ایران در ترکیه برای دست ندادن با زنان خارجی فوریه 18, 2009
Posted by الهام in اخبار ایران, اخبار وبلاگستان, زنان, سیاسی, گزارش تصویری.Tags: حسین پور سفیر ایران, دست دادن با زنان خارجی
add a comment
حسین پور سفیر ایران در ترکیه با این واکنش از دست دادن با زنان خارجی که به سوی او دست دراز کرده اند فرار می کند
اخطار ناجا به عروس خانم های بدپوشش فوریه 18, 2009
Posted by الهام in اجتماعی, اخبار ایران, اخبار فارسی, اخبار وبلاگستان, خانواده, زنان, فیلم.Tags: مبارزه با مفاسد اجتماعي, کاروانهاي عروسي, پوشش بد عروس, حجاب عروس
add a comment
رييس پليس مبارزه با مفاسد اجتماعي نيروي انتظامي کشور گفت: با کاروانهاي عروسي که با سر و صداي زياد از هموطنان سلب آسايش ميکنند و با پوشش بد عروس به شدت برخورد ميشود.
احمد روزبهاني در گفتوگو با ايلنا با اشاره به اتمام ايام محرم و صفر و آغاز جشن و سرور و مراسمهاي ازدواج، گفت: با توجه به حرکت کاروانهاي عروسي که گاهي با بوق زدنهاي ممتد و ايجاد سر و صداي بسيار همراه است، پليس مبارزه با مفاسد اجتماعي با افراد متخلف به شدت برخورد قانوني خواهد کرد.
روزبهاني تصريح کرد: اين موضوع به اين معني نيست که پليس با شادي مخالفت ميکند، اما شادي نبايد همراه با ايجاد مزاحمت براي ساير شهروندان باشد.
وي گفت: در صورت مشاهده مواردي چون سروصداي ناشي از همراهي کاروان عروسي، بوقزدنهاي ممتد، صداي گوشخراش اگزوز اتومبيل، پخش موسيقي به حدي که جلب توجه کند و باعث ايجاد مزاحمت شود، پليس موظف است اتومبيل متخلف را متوقف و پس از اعمال قانون، اتومبيل را به پارکينگ انتقال دهد.
رييس پليس امنيت اخلاقي نيروي انتظامي کشور اظهار کرد: اگر حجاب عروس مناسب نباشد، اعمال قانون شده و پس از اخذ مدارک، اتومبيل از سوي افسران راهنمايي و رانندگي يا پليس مبارزه با مفاسد اجتماعي شناسايي شده و فرداي آن روز اتومبيل، به ماموران پليس معرفي شده و به پارکينگ انتقال داده ميشود؛ حتي اگر اتومبيل متعلق به داماد يا بستگان نباشد و از آژانس کرايه شده باشد.
وي در پايان خاطرنشان کرد: گاهي مشاهده شده است فيلمبردار که از خودروي حامل عروسي فيلمبرداري ميکند باعث ايجاد ترافيک ميشود و به نوعي تخلف ميکند. در اين موارد نيز اتومبيل متخلف توقيف و به پارکينگ انتقال داده ميشود.
وزارت علوم: مشوق فعالیت سیاسی دانشجویان هستیم فوریه 16, 2009
Posted by الهام in آزادی بیان, اخبار ایران, اخبار فارسی, اخبار وبلاگستان, زندان اوین, زندان سیاسی, سیاسی, گفتگو.Tags: فعالیت سیاسی دانشجویان, وزارت علوم, انحلال دفتر تحکیم وحدت
add a comment
قائم مقام وزیر علوم، تحقیقات و فناوری مدعی شد: ما مشوق فعالیت سیاسی دانشجویان هستیم و دانشجویان امروز نسبت به گذشته بسیار فعالتر هستند.
سید محمد حسینی در حاشیه جلسه علنی روز یکشنبه ی مجلس در جمع خبرنگاران در پاسخ به سئوالی در رابطه با انحلال دفتر تحکیم وحدت طیف علامه تصریح کرد: این سئوالات را باید از آقای خرمشاد معاون فرهنگی وزارت علوم بپرسید چون اخیرا جلسه ای داشته اند که من از تصمیمات آن بی اطلاعم.
وی در خصوص فعالیت سیاسی دانشجویان در دانشگاهها یاد آور شد : ما مشوق فعالیتهای سیاسی دانشجویان هستیم البته در دوره ای فعالیت دانشجویان دچار سیاست زدگی شده بود اما با تشویق های انجام شده دانشجویان امروز فعالتر هستند و دیگر شاهد درگیریهایی مثل کوی دانشگاه و جنجال در دانشگاهها نیستیم. اما در فضای سیاسی و دانشجویی ، فعالیت خوبی وجود دارد مثل قضیه غزه که نشان داد فعالیت دانشجویان بسیار تاثیر گذارتر شده است.
رئیس دانشگاه پیام نور در خصوص انحلال دفتر تحکیم وحدت خاطر نشان کرد: بحث انحلال نیست بلکه یک اعلام موضع بود چون دفتر تحکیم وحدت طیف علامه از قبل غیر قانونی اعلام شده بود و چون اخیرا اقدام ناشایستی انجام دادند و در بیانیه ای رزمندگان حماس را تروریسمت معرفی کردند و روزنامه کارگزاران به خاطر درج آن اطلاعیه توقیف شد، سئوالاتی از وزارت علوم مطرح شد و ما ضمن محکوم کردن فعالیت این طیف اعلام کردیم که فعالیت آنان غیر قانونی است.
سرنوشت مقایسه حضرت زهرابا اوشین فوریه 15, 2009
Posted by الهام in اخبار ایران, اخبار فارسی, اخبار وبلاگستان, تاریخی, خانواده, زنان, فیلم, مصاحبه, گفتگو.add a comment
وی در ادامه به بیان برخی خاطرات دوران مديريتش اشاره می کند و می گوید: سالگرد امیرکبیر بود و هیچ برنامهای برای پخش نداشتیم. گفتیم از سریال صاحب قران یکساعت تدوین کنند و پخش کنند. آخرین صحنه این فیلم گریه کردن زن امیرکبیر که خانم فخری خوروش آن را بازی می کرد، بود که با آرایش غلیظی تمام صفحه تلويزيون را مي گرفت و گريه مي كرد. این پخش شد فردایش امام تماس گرفتند و گفتند این چه چیزی بود که دیشب پخش کردی؟ کی زن امیرکبیر اینگونه بوده؟ این کارها چیست که انجام می دهید…
به گزارش فردا، محمد هاشمی در خصوص جنجال یک برنامه راديويي در خصوص اوشين هم ميگويد: رادیو به مناسبت شهادت حضرت زهرا(س) یک مصاحبه ای داشت. زمانی بود که ما اوشین را پخش میکردیم. از دختر خانمی می پرسند الگوی شما کیست؟ میگوید اوشین. گوینده میگوید الگوی شما باید حضرت زهرا(س) باشد چرا اوشین؟ میگوید: حضرت زهرا(س) مال 1400 سال پیش است. ما یک الگوی امروزی می خواهیم… برنامه زنده بود و آقای جعفری جلوه که در رادیو بود آن را پخش کرده بود.
وي در همین زمينه ادامه می دهد: امام به آقای میرعماد دادستان عمومی دستور دادند که موضوع را بررسی کنند و اگر این برنامه با قصد پخش شده، افراد را اعدام کنند. چون توهین به حضرت زهرا(س) بود. آقای میرعماد احکامی صادر کرد. شش هفت نفر محکوم شدند. از 5سال انفصال تا شلاق. اما حکم اعدام به کسی ندادند. من به میرعماد زنگ زدم سراغ بچه ها را گرفتم. گفت دفتر من هستند و می خواهم بفرستم زندان قصر. گفتم نفرست تا من خبر دهم. نامه ای نوشتم به امام و… میرعماد زنگ زد و گفت دیگر نمی توانم نگهشان دارم. فرستادشان زندان قصر. من زنگ زدم به مدير زندان و گفتم داخل بند نفرستنشان و سرشان را هم نتراشند. رفتم خدمت امام و گفتم من مقصرم. من مسئول صداوسيما هستم اگر اينها را مجازات كنيد ديگر در صداوسيما سنگ روي سنگ بند نمي شود و من نميتوانم آنجا را اداره كنم. خواهش مي كنم شما مرا مجازات كنيد. امام گفت بنويس، من آنها را عفو مي كنم. گفتم نوشتم. نامه را خدمت امام دادم. همانجا به آقاي موسوي اردبيلي نوشتند كه من اينها را عفو كردم. شما آنها را رها كنيد. خودم غذا گرفتم و رفتم زندان…
وي در خصوص فشار ها براي پخش موسيقي از صداوسيما هم اينگونه گفت: در نماز جمعه مرا تكفير مي كردند كه تو موسيقي پخش مي كني و مي گويي كارهايت بر حسب نظر امام است. بگو در كجاي تحريرالوسيله آمده است. در تحريرالوسيله هيچكدام از اينها مورد بول نيست. فرداي آن روز من رفتم خدمت امام. گفتم آقاي گيلاني عضو فقهاي شوراي نگهبان آمده مرا به استناد تحريرالوسيله تكفير ميكند. من هيچ پاسخي ندارم. شما اگر اين نوع موسيقي كه ما پخش مي كنيم، حرام مي دانيد بگوييد. من كه نميخواهم آخرتم را براي دنياي ديگران بفروشم. امام گفتند من برخي چيزهايي كه در تحريرالوسيله گفتم الان قبول ندارم. نامه اي خطاب به من بنويس من جواب آن را مي دهم.امام در جواب نامه من نوشتند: خلاف در صداوسيما به طور نادر ديده ميشود. اما دو نكته را من بايد تذكر بدهم\ اول اينكه اجنبي گريم نكند و دوم بيننده از روي شهوت نظر نكند.
وي در توضيح اجنبي گريم نكند، مثال ظريف و هوشمندانه امام را يادآوري ميكند و ميگويد: منظور امام اين بود كه چرا زن ها را مردها گريم مي كنند و ميگفتند: شما بعد از پايان برنامهها مينويسيد چه كسي چه كاري انجام داده است. گاهي ديدهام اسم گريمور مرد و زن را نميآوريد اما بازيگر مرد و زن داريد. من تذكر دادم اگر اجنبي گريم مي كند، اين كار را نكند.
بنا بر اين گزارش وي در خصوص پخش سريال اشك تمساح نيز اينگونه گفت: ما دو سريال 12 قسمتي طراحي كرده بوديم. در بخش اول موضوع ليبرال ها بودند و زنان هم سربرهنه در يك اتاق بازي ميكردند. سريال جنجال برانگيز شد. چون به شاه هم مي پرداخت. خيلي ها مخالفت كردند در نماز جمعه پلاكارد مي زدند كه اشك تمساح اشك مومنين را در آورد. يك شب آقاي انصاري از دفتر امام زنگ زد و گفت امام گفتند امشب قسمت آخر اشك تمساح پخش مي شود يا نه. قرار بود قسمت نهم پخش شود. من گفتم نه. سريال 12 قسمت است. انصاري گفت انگار مي خواهند آن را جمع كنند. زنگ زدم مدير پخش گفت بله. آقاي جنتي دستور داده كه چهار قسمت آخر را يكي كنيم و…زنگ زدم دفتر امام و قضيه را گفتم. امام گفتند چرا؟ گفتم دليلش مخالفت شوراي سرپرستي صداوسيماست. امام فرمودند شما اطلاعيه بدهيد و بگوييد سريال ادامه دارد. بعد در اطلاعيه اين مطلبي را كه من مي گويم بنويسيد: از خبرگاني سوال شد گفتند كه ممكن است در تهيه اين سريال خلاف شرع واقع شده باشد اما پخش سريال خلاف شرع نيست.
من هم اطلاعيه را نوشتم و و اعلام كردم كه سريال پخش شود و 12 قسمت دوم آن هم توليد مي شود. اطلاعيه بعد از پايان سريال پخش شد. فرداي آن روز شوراي سرپرستي مرا احضار كردند كه چرا اين اطلاعيه را پخش كردي؟ گفتم شورا از من مشورت خواست براي اعلام قسمت پاياني آن هم در قسمت نهم كه من براي پخش اطلاعيه مشورت كنم؟ گفتند خب اين خبره تو كي بوده كه گفته اشكال شرعي نداره؟ من را مسخره كردند. يكي گفت كه اين خبره را از امريكا آورده است.
خلاصه ما را دست انداختند. من سكوت كرده بودم خوب كه مسخره كردند گفتم اگر اصرار داريد معرفي كنم. گفتند بگو. گفتم اين جمله را امام به من گفتند. رنگ اينها مثل گچ شد. گفتند بي خود مي گويي. گفتم اگر مي خواهيد همين الان زنگ بزنم دفتر امام و جلوي خودتان بپرسم.
به گزارش خبرنگار فردا، محمد هاشمي قبول مسئوليت در صداوسيما را نيز از سر استيصال مسئولان عنوان كرده و در اين گفتگو تصريح كرده است: شوراي سرپرستي صداوسيما آمدند دفتر من گفتند الان به هركسي مراجعه مي كنيم يا استخارهاش بد ميآيد يا خودش نميپذيرد. علي لاريجاني هم گذاشته بود و رفته بود ديگر نمي توانست كار كند. اينها گفتند ما الان مستاصل هستيم. من گفتم من نه راديو را مي شناسم و نه تلويزيون. من اينكاره نيستيم. خواستند از من قول بگيرند من گفتم بايد بروم خدمت امام. من آن موقع معاون سياسي شهيد رجايي و سرپرست وزارت خارجه بودم. روز شنبه اي اول وقت زماني را مشخص كردند براي ملاقات با امام. اما اينها همان شب از تلويزيون انتصاب مرا اعلام كردند. من خدمت امام كه رسيدم گفتم ماجرا چيست و مرا در عمل انجام شده قرار دادند. شما حالا اگر نصيحتي داريد بفرماييد كه امام گفتند صداو سيما دانشگاه عمومي و سراسري است پس بايد آموزنده باشد. تلويزيون شركت سهامي نيست كه چند سهم آن متعلق به قوه قضائيه باشد يا مجلس و… متعلق به عموم مردم است و مردم بايد در تلويزيون حضور داشته باشند يعني بايد مشكلات و مسائل آنان حل بشود. ديگر اينكه صداوسيماي اسلام است و غير اسلامي نبايد باشد. ديگر اينكه كاري بكنيد كه مردم جلوي اين جعبه بنشينند يعني برنامه هاي شما بايد جذاب باشد. بعد فرمودند بايد صداي انقلاب را به همه دنيا برسانيد.
قصه من و ح ج ا ب اجباری فوریه 15, 2009
Posted by الهام in خانواده, روزنامه, زنان, مقاله, گفتگو.Tags: حجاب, حجاب اجباری
add a comment
من دقیقا از نه سالگی مجبور شدم جلوی همبازیهای همیشگیام که پسرعمهها و پسرعمویم بودند روسری سر کنم و همینطور جلوی شوهر خواهرهایم. 7 ساله بودم که برای جشن پایان کلاس اول که به مدرسه رفتیم مادر روسری بزرگ سفید و بنفشی سرم کرد. خاطرهاش هیچوقت از جلوی چشمم نمیرود بس که از آن روسری جلوی همکلاسانم شرمگین بودم. ده سالم بود که تولد همکلاسیم دعوت بودم و مادرم نگذاشت با پیراهن و روسری بروم و به اجبار مانتوی زشت مدرسه را تنم کرد و باز یادم هست که چقدر خجالت کشیدم. از دختران زیادی شنیدهام که در سالهای نوجوانی و جوانی مساله حجاب ذهنشان را مشغول کرده است اما من از همان زمانی که مادرم را با چادر میدیدم از حجاب بدم میآمد. معلم پرورشی مجبورم میکرد کتاب حجاب آقای مطهری را بخوانیم و من هرچه میخواندم منطق کتاب به نظرم مخالف عقل میآمد گیرم که نویسندهاش فیلسوف بوده باشد مهم این بود که هرگز دختربچهای 7 ساله نبود که به زور روسری سرش کرده باشند. وقتی نوشتههای روی دیوار مدرسه را میخواندم که حجاب بسان صدف است برای مروارید و وقتی که معلم پرورشی و دینی و قرآن با آن لحن مهربان ساختگی حال بهم زنش از مصونیت زن میگفت با حجاب؛ من مدام به یاد دستمالی شدنم در اتوبوسهایی میافتادم که آن زمان هنوز زنانه مردانه نشده بود و مگر نه اینکه حجاب داشتم؟
پدرم که من بخش عمدهای از سرسختی و لجبازیام را مدیون او و نحوه تربیت کردنش هستم؛ سالها سعی کرد چادر به سرم کند. روزی گفت اگر میخواهی با تو به نمایشگاه کتاب بیایم باید چادر سر کنی و من هم البته پولم را دادم پدر دوستم کتابهایی که میخواستم را از نمایشگاه خرید. یا یک بار گفت اگر میخواهم به شهر زادگاهش به دیدن عمه ها و عموها بروم باید چادر سر کنم و خب من تا همین دو-سه سال پیش آنجا نرفتم. برای اینکه چادری شوم مرا به مدرسهای که چادر سرکردن در آن اجبار بود فرستاد. من دم مدرسه چادر سر میکردم و داخل مدرسه در میآوردم و بعد دوباره داخل مدرسه سر میکردم و توی سرویس درمی آوردم. کم کم پدرم کوتاه آمد اما آرزوی باحجاب بودن من به دلش ماند. مادرم هم تا مدتها همه قلب درد و مریضیاش به زعم خودش نامسلمان بودن من بود و هنوز هم هست. تا اوایل دانشگاه میترسیدم بیرون روسری سرکنم. مقنعه سرمیکردم و با دوستانم که بیرون میرفتیم روسری را وسط راه عوض میکردم. تا یک روز که دقیقا نمیدانم کی بود، حالم بد شد از این همه ترس و نقش بازی کردن. از سجادههایی که پهن میکردم و نمازهایی که نمیخواندم و روسریهایی که یواشکی سرمیکردم. یک روز که بیرون میرفتم از اول روسری سرکردم و مادر شاکی شد که این چه وضع بیرون رفتن است و من هیچ نگفتم. شاکیتر شد از اینکه بعدا خواهران خیلی بزرگتر من هم مقنعه هاشان را با روسری عوض کردند. البته داخل خانه همچنان من برای پدر مادرم و جلوی فامیل باحجاب بودم و هستم. با حجاب منظورم همان بدحجاب است. روزی به مادرم گفتم این روسری که سر من میبینی فقط برای توست نه چیز دیگر. کم کم حجابم را در خانههای دوستانم کامل برداشتم. به مادر گفتم که حجاب من جلوی تو و در خانه تو و فامیل است نه جای دیگر. البته باور نکرد. هنوز هم باور نمیکند که من در خانههای دوستانم و هرجا که مردی غیر فامیل باشد حجاب نداشته باشم.
من جنگیدنم را تا این نقطه ادامه دادم. بیشتر از این دیگر فقط جنگ اعصاب بود. یادگرفتم دیگر هیچ نگویم و بحثی نکنم و در عین حال کار خودم را بکنم. اینطوری برای قلب مریض پدر و مادرم هم بهتر است. سعی کردم تا جایی که میشود دورو نباشم اما گاهی نگفتن حقیقت یا حتا دروغ گفتن و لاپوشانی لازم است و گرنه یا باید آزادی عمل نصفه نیمهام را از دست بدهم یا پدر و مادر را بیشتر از این از خودم برنجانم.
خوشحالم که بالاخره بعد از سالها کشمکش تکلیفم با خودم مشخص شد. هنوز دوستانم را میبینم که بین حجاب داشتن و نداشتن گیرکردهاند. در حالیکه دلشان پر میزند برای لحظهای پیچیدن باد در موهایشان، اما آن را از خود دریغ میکنند به خاطر اعتقادی که اگر ازشان بپرسی هرگز قویا به آن ایمان نداشته اند و البته هستند دوستانی که کاملا باحجابند. چادر سر میکنند و به آنچه که میپوشند اعتقاد دارند و دلیل پوشیدنش لااقل برای خودشان واضح و مبرهن است.







